درباره نویسنده
یلدا نگار
به مبارکی و شادی چو نگار من در اید ... بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • یلدا نگار
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی ؟
  • عمه های بد گل ..بد اموزی های خوشگل !!!
  • خاطره 90/10/10
  • با من تماس بگیر خدایا...
  • طنزی از نما
  • ما بودیم..ما دو تا...
  • کار جهان جز بر مدار ارزو نیست...
  • قشنگه رقص پروانه توی موسیقی باروووون
  • خبر از جشن ستاره ها رسید...
  • از چی بگم ؟
  • مجبور میشوم...
  • تولد پسرا...
  • از قناری به قناری میشه نور و بوسه برد...
  • همیشه در پاییز درختی دارم...
  • گفتنی های بی ربط و با ربط..
  • خوشا دلی که میتپد هماره از برای تو...
  • منتظرم...
  • عابر بانک
  • چراغها را خودت خاموش کن من خسته ام !!
  • تو هم مثل منی برف...
  • یا امام علی (ع )...
  • کمی تنها بودم...
  • زندانی!...
  • معتاد ...
  • بازم به این اینده شک دارم..
  • گواهی میدهم بر ترسهایم...
  • کودک درونم...
  • رازی هست...
  • طولانی ترین نوشته ام..
  • این خداست داره اب میریزه ؟؟
کلمات کلیدی مطالب
  • اتفاقی (۱)
  • اجازه (۱)
  • اجتمایی (۱)
  • از چی بگم (۱)
  • استاد (۱)
  • اعتماد به نفس (۱)
  • الیس (۱)
  • امام علی (ع ) (۱)
  • انار (۱)
  • انتظار (۱)
  • انی و دوستان (۱)
  • ایدا (۱)
  • اینده (۱)
  • اینه (۱)
  • باران (۱)
  • بد اخلاق (۱)
  • بدون سانسور (۱)
  • برف (۱)
  • برقص (۱)
  • بلندترین (۱)
  • پاییز (۱)
  • پدر (۱)
  • پر (۱)
  • پرنده (۱)
  • پریدن (۱)
  • پسر تیرماه (۱)
  • پسرا (۱)
  • پوراندخت (۱)
  • پیامک (۱)
  • پیرمرد (۱)
  • تبخال (۱)
  • ترس (۱)
  • تنها (۱)
  • تنهایی (۱)
  • تولد (۱)
  • تولد انه (۱)
  • جنگ (۱)
  • چای دورنگ (۱)
  • خاطرات (۱)
  • خاطره (٢)
  • خانه تکانی (۱)
  • خداوند (۱)
  • خدای وروجک (۱)
  • خط خطی (۱)
  • خنده (۱)
  • خوب نیست (۱)
  • دخترانه (۱)
  • درخت خرمالو (۱)
  • دستها (۱)
  • دعا (۱)
  • دل (۱)
  • دلتنگی (۱)
  • دنیا (۳)
  • دوستان (۱)
  • ر ژ لب (۱)
  • رإ لب (۱)
  • راز زندگی (۱)
  • ردپا (۱)
  • زندانی (۱)
  • سال89 (۱)
  • سفره نذری (۱)
  • سهراب سپهری (۱)
  • سوسک (۱)
  • سیاسی (۱)
  • شادی (۱)
  • شانس (۱)
  • شهدا (۱)
  • شکلات (۱)
  • شیرین (۱)
  • طلوع افتاب (۱)
  • طنز (۱)
  • عابر بانک (۱)
  • عبدالحسین بنادری (۱)
  • عرفان نظر اهاری (۱)
  • عروسی (۱)
  • عطر (۱)
  • فرش قرمز (۱)
  • فرشته (۱)
  • قرار وبلاگی (۱)
  • قلب (۱)
  • قناری (۱)
  • لحظه ها (۱)
  • ماه (۱)
  • مجبور (۱)
  • مراسم عروسی (۱)
  • مرد (۱)
  • مرداد (۱)
  • معتاد (۱)
  • معما (۱)
  • مفهوم عشق (۱)
  • مهمان (۱)
  • نود (۱)
  • نیست (۱)
  • نیمکت (۱)
  • هست (۱)
  • واقعه (۱)
  • وجدان (۱)
  • وفادار (۱)
  • کفش پاشنه بلند (۱)
  • کودک درون (۱)
  • کیارستمی (۱)
  • یک روز (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
دوستان من
  • یاد داشت های یک دختر ترشیده
  • وقتی تو نیستی
  • ندا
  • نا ارامی های یک ادم ارام
  • مسیحا
  • مردی از مترو
  • مرحومه مغفوره
  • مانا
  • لایتراکان
  • گیلاسی
  • کوشالشاهی
  • کلکله
  • کاغذ کاهی
  • شادی خانومی
  • سمیه
  • سکوت( نسیمه )
  • سحر
  • روشنا
  • خاطرات من
  • حرفهای صورتی
  • چیذر محله من
  • جوگیریات
  • تب فصلی(الهه)
  • تارا
  • پگاه
  • پاییزان
  • پاسبان
  • بلور رویا
  • بلاگ می
  • بانو
  • باران
  • این وبلاگ عنوان ندارد
  • ایالت خود مختار روانی ها
  • ايينه ميشوم
  • اواژه
  • اسمان وانیلی
  • استاد اشتباهی
  • 60 در جه به راست
  • بلندترین
  • استاد اشتباهی (:
  • پنجره ای رو به اسمان
  • دختر روزهای سخت
  • یاسور
  • خسته از لبخند اجباری
  • یاسور2
  • اسمان فیروزه ای زندگی من
  • بچه های مدرسه صابکو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



یلدا نگار
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی ؟
نویسنده: یلدا نگار - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

تو را گم میکنم هرروز و پیدا میکنم هر شب

بدین سان خو ابها  را با تو زیبا میکنم هر شب

تبی این گاه را چو کوه سنگین میکند انگاه

چه اتشها که در این کوه بر پا میکنم هر شب

 تماشایی است پیچ و تاب اتشها...خوشا بر من 

 که پیچ و تاب اتش را تماشا میکنم هر شب...

 پ ن 1 : شعر از محمد علی بهمنی

پ ن 2 ( مدرسه نوشت ): قرار بود یک نقاشی برای خدا بکشند تا در یک مسابقه شرکت کنند..

 پسر کوچک کلاسم خیلی جدی و با یک چشمک خاص ازم میپرسه : حالا خدا چی دوست داره خانم ؟؟و خیلی جدیتر میگه : ببر..پلنگ میکشم براش ..دوست داره ؟؟

سرم  رو  به طرف صورتش خم میکنم و اهسته توی گوشش میگم : خدا ببر و پلنگ رو هم دوست داره..

نظرات ()



عمه های بد گل ..بد اموزی های خوشگل !!!
نویسنده: یلدا نگار - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

در راه بازگشت از مدرسه .. به مهدکودک وروجک ( دختر 5 ساله برادرم )میرم تا برسونمش خونه...

توی راه ازش میپرسم : اشکال نداره جایی بریم و چیزی بخرم ؟

 میگه : نه عمه جانم ..حالا چی میگیری ؟؟

- رژ لب

وارد مغازه وسایل ارایش میشویم...

وروجک رو به خانم فروشنده : لطفا یه لوج لب بدید به ایشون..

 رنگشو انتخاب میکنم و رو به خانم فروشنده( میشناخت منو ) میگم : به نظرتون این رنگ خوبه ؟؟

 میگه : ما که هیچ وقت ارایشتونو ندیدیم!!

 اصولا ارایش نمیکنم(نه اینکه خوب نباشه ..) اما چه وقت رژلب گرفتن  بود اونم پیش دختر کوچولو 5 ساله ایی که  تمام کارهای عمه  اشو  الگو قرار داده و خودشم تو این سن نمیتونه ازش استفاده کنه رو خودمم نمیدونم !!مملکته ما داریم !!!

 پ ن : اکثر اوقات خریدن یک چیز کوچولو و زیبا به من ارامش میده ..حتی اگر هیچوقت نخوام ازش استفاده ایی کنم..

 

...عکس تزیینی میباشد... 

نظرات ()



خاطره 90/10/10
نویسنده: یلدا نگار - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

هر کاری کردم نتونستم از خیر نوشتن خاطره شیرین امروز در مدرسه ...بگذرم..هشت سال از عمرم را با بچه ها گذراندم و بسیار از لطف بچه ها به خودم خاطره دارم اما این یکی..شیرینترینش بود...چون اینجا کسی منو نمیشناخت..

 با امروز ..چهارمین روزیه که وسط سال بنا به شرایط  خاص  و به  انتخاب خودم به اون مدرسه دور افتاده  رفتم..

 روز اول خودم فهمیدم اینجایی که امدم ..خیلی زیاد با مدرسه قبلی ام فرق داشت..هیچ کس اینجا منو نمیشناخت..یک تازه وارد به تمام معنا بودم..

 درهایی که دستگیره هایش توسط بچه ها از جا کنده شده بود..و در و دیوار انجا حکایت از شیطنت بی حد بچه های ان دیار داشت که هر کسی را فراری میداد..

 مدرسه دخترانه و پسرانه و در یک شیفت و با هم بود...

 از خستگی این روزها با چند گره در پیشانی ام در حال عبور از سالن بودم که صدای دو دختر کوچک به گوشم میرسد که با دست منو نشون میدن..این همون خانوم معلم مهربونه است..!

 با خودم میگم : اولا که من مهربان نیستم دوما باشم ..کی  و کجا هویت من در این چند روزه بر این وروجک ها اشکار شد !!!

 یکی از انها نزدیکتر میشه با ناز میگه : ببخشید خانوم شما معلم کلاس چندمید ؟؟

 جوابشو میدم..

دستهای کوچکشو دورم حلقه میزنه ..خودشو بهم میچسپونه و چند ثانیه نگه میداره...

 ازش میپرسم : اسمت چیه و کلاس چندمی ؟؟

 جواب میده : سکینه و کلاس دوم.

 و تکه پرتغال کوچکی را از جیبش در میاره و به طرفم میگیره..

پ ن 1: سکینه کلاس دوم هیچ وقت اغوش بی ریا و خالصانه ات را فراموش نمیکنم...

 پ ن 2 : این نوشته را تقدیم به دوست عزیزی میکنم...در این حوالی.

نظرات ()



با من تماس بگیر خدایا...
نویسنده: یلدا نگار - ۱۳٩٠/٩/٢٧

با من

 

تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

 روی پیام گیر دلم بگذار...

 ( عرفان نظر اهاری )

پ ن : منبع عکس وبلاگ یاسور 2 ..yasure2.blogsky2.com

 

 

  

نظرات ()



طنزی از نما
نویسنده: یلدا نگار - ۱۳٩٠/٩/٢٢

نما(گاهنامه فرهنگی اجتماعی دانشگاه...میباشد)در صفحه 30 مطلب طنزی بود که خلاصه اش این بود...

 ...و با عرض معذرت از خدمت تمام کسانی که به گردن ما حق دوستی..برادری..پدری..استادی..دارند...

 1- مردها تمامیشان در کودکی یا پلیس اند یا خلبان. 

2-هیچ وقت پچ پچ کردن را یاد نمیگیرند.

3-با یک اچار و پیچ گوشتی و شیر اب خراب در حد کفایت سرگرم میشوند.

 4-از نظر انها رنگ صورتی دخترونه است...در حالی که بدون استثناء یک لباس مردونه صورتی دارند.

5-تنها وظیفه ای که صرفا متعلق به انهاست و کلی هم سرش غر میزنند..سربازی رفتن..

6-نیمی از سیناپس های مغزی شان در هر سن و مقام و منسبی که باشند به فوتبال اختصاص دارد.

7- هیچ وقت حسادت خانمها را درک نمیکنند.

8-از بزرگترین افتخارات زندگیشان...گریه نمیکنم...و از سوسک میترسی ؟

9-بدترین شکنجه..مجبورشان کنید یک پاساژپنج طبقه را برای خرید دور بزنند.

نظرات ()



ما بودیم..ما دو تا...
نویسنده: یلدا نگار - ۱۳٩٠/٩/۱۸

چند ساعتی با هم رفته بودیم بیرون...

 من کیف خودم دستم بود اونم یک کیف صورتی کوچولو پر از پولک های رنگی...

 همیشه دوست داره موهاش رها باشند ..هیچ وقت بسته نباشند..دستاش رها باشند..( 5 سالشه )

 انروز هم همینطوری دلش خواسته بود کیفی همراه داشته باشه مثل عمه اش..

 خیلی جاها با هم رفتیم خیلی خوش گذشت..دوستش دارم..

 تو همان وقتا مدام کیفشو اینور اونور مینداخت..چند بار ازش گرفتم گذاشتمش تو کیف خودم..بازم ازم گرفت ..تو دستاش پیچ و تاب داد..

 خلاصه انروز حوصله امو با این کیفش سر برد..ده بار از اینور اونور کیفشو برداشتم نه خودش درست و حسابی دستش میگرفت نه میداد من بردارم..

 بالاخره رفتیم یک جای شلوغ..

توی سرما خم شده بودم تا کفشاشو درست کنم و توی یک دستمم وسایلای دیگه اش بود  ... با زبون شیرینش بهم میگه ؟؟ عمه جون من...عمه خوب من ..کیفمو میذاری تو کیفت؟؟ ان لحظه کار سختی بود...

 یک لحظه  بدون  فکر  و بی منظور و  بی عصبانیت میگم !!(بدون اینکه حواسم به اطرافم  باشه )کووووووووووووووووووفت!!!!

و سایه  سنگین نگاه  چند زن و دختر را روی  خودم حس میکنم  که چند ثانیه با نگاههای پر از شماتت و تاسف بهم چشم دوختند ..

 تا چند متری  که  از اونجا دور شدم نگاهشونو حس کردم...و بسیار خجالت زده شدم..

 حتما پیش خودشون گفتند : چه عمه بداخلاق و  عقد ه ایی..  مگه طفلکی چی گفت !!!

 اولین بار بود که توی اجتماع با نگاه  چشمها شماتت شدم ..تجربه سختی بود و لی در ذهنم ماند...تا همیشه و در هر حالی با بچه ها مهربان باشم...

پ ن :در و دیوار دنیا رنگی است ..رنگ عشق

خدا جهان را رنگ کرده است

و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد

 از هر طرف که بگذری لباست گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهد شد....

اما کاش چنان هم محتاط نباشی

 شاد باش و بی پروا بگذر

 که خدا کسی را دوستتر دارد که لباسش رنگی تر است...

 

نظرات ()



کار جهان جز بر مدار ارزو نیست...
نویسنده: یلدا نگار - ۱۳٩٠/٩/٧

برای انجام کاری به ان اداره میرفتم...

 کارمندانش به نظرم ادمهای خیلی خوبی بودند...

 روز اخر اقای مسن و مهربان کارمند به من یک دانه شیرینی خامه ای داد..

برای اینکه ازش تشکر کرده باشم و خامه هایش به دست و لباسم مالیده نشود همانجا یک کوچولو  از شیرینی خامه ایی را خوردم....

با خوشحالی منتظر نتیجه تلاشهایم بودم..و بقیه شیرینی خامه ایی در دستم بود..

اقای کارمند با مهربانی  تمام رخ به سویم برگشت و تو چشمام نگاه کرد و گفت : خیلی عجیبه ...اصلا شانس نداری... 

 و به همین راحتی بعد اینهمه تلاش کارم به سرانجام نرسید..

سیستم قبول نکرد...

شیرینی خامه ایی توی دستم ماند...و وقتی امدم بیرون انداختمش... 

 ...

 این جمله اصلا شانس نداری..را قبول کردم بدون هیچ بهانه ایی..و ساعتهای غمباری را تحمل کردم  بخاطر  انرژی منفی ایی که برایم داشت .. 

و باورتون میشه  بعد چند روز  درست موقع تایپ همین متن ( همین الان ) همان اقای مهربان کارمند به من زنگ زد ...فردا برای نتیجه کارت به اداره بیا..که خوشبختانه مشکلت حل شده...

 و من ماندم با این همه ساعتهای غمباری که بیخودی گذراندم.. 

 پ ن 1: قرار بود پایانش یکجور دیگه تموم بشه...اما پایانش انگاری دست من نبود..

 پ ن 2 :دیروز ما زندگی را 

 به بازی گرفتیم

امروز او ما را 

 فردا ؟...( مرحوم قیصر امین پور )

 بعدا نوشت : اقا میثم ( اواژه ) پدر شدنتان مبارک.

قلبقلب و با بهترین ارزوهای ناب برای دختر قشنگتان..

  

نظرات ()



قشنگه رقص پروانه توی موسیقی باروووون
نویسنده: یلدا نگار - ۱۳٩٠/۸/٢٤

همین امروز صبح که مشغول مرتب کردن وسایلم بودم ..حس کردم اتاقم پر از بوی خوشی شد ...دستهایم بوی خوبی گرفتند..تمام وجودم پر از عطر شد...

 به دنبال منبع این رایحه میگشتم که بعد از چند دقیقه احساس کردم در لابه لای کاغذهای کیفم ..برگه کوچکی هست خوشبو..

 همین دیروز بود که با عجله  همراه دوستی 

...که زیاد میانه خوبی با او نداشتم و ضربه های غیر قابل جبرانی در کارم به من زد و میزند...میرفتیم بیمارستان.

 تا من به واسطه اشنایم برایش نوبت عمل  بگیرم.

 همان تکه کاغذ خوشبو را از دست پسرکی گرفته بودم تا دستش در هوا نماند..همان که برای عطر فروش تبلیغ میکرد..

 روی کاغذ نوشته بود عطر ارزو های ابی.

 و  اینروزها چقدر فکر کردم و سبک و سنگین کردم دیدم من خوشبختم ..حتی اگر خیلی جاهای زندگی من بلنگد..

و این خوشبختی راحت به دست  نیامده..  مثل عطر خوشبو حس میشود..و اینها را با تاثیر از کلمات یک دوست فهمیدم و از ان روز به روی هیچ نقطه منفی زندگیم توقف نمیکنم..مثل همیشه هستند اما من جدیشان نمیگیرم..

 پ ن 1:برای دوستانم قلب

 پ ن 2 : 

 تا وقتی یاد هم هستیم خدا تو قصه ها گم نیست...دلامون چشمه مهر..و ..حریص خاک و گندم نیست...

واسه عاشق شدن هیچکی تو دنیای تو کوچک نیست...


 

  

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »