اخر هفته ایی که رفته بودم مسافرت..
خیلی خوش گذشت...
خاطرات زیبایی برایم افریده شد...
خیلی خندیدم...
شادی کردم...اصلا خود زندگی بود...
ادمهایی که در زندگی برایم خاطرات زیبا میسازند..قشنگ در خاطرم میمانند...درست انها را بر بالای دلم مینشانم ...بی هیچ غباری از ملال زندگی.
هیچ چیز در دنیا برایم از این سختتر نخواهد بود که بخواهم و مجبور باشم خاطرات خوبم را فراموش کنم و جایش را پر از تلخی خاطره ایی دیگر کنم...و ذهنیتم نسبت به کسی عوض بشه...من تحملی برای دو رویی ها و دو شکلی ها ندارم...من نمیخوام زمان و مکان و ادمها حست را نسبت به من عوض کنند ..من همیشه خودم هستم پس تو هم همیشه خودت باش...
هر گاه برایم خاطره زیبایی ساختی بگذار همیشه همانطور عظیم ...پابرجا بمونه حتی بعد از گذر سالها...بگذار روی ان با محبت دلم شکوفه بکارم ...بگذار دلم خوش باشه که دنیا انقدرها هم جایی بدی نیست...و ادمها هنوز هم عاطفه رو میفهمند و محبت هنوز جایش را به نارو زدن و فریبکاری نداده...
وقتی یک کوه که فقط از سنگ ساخته شده میتونه محکم بمونه ..وقتی یک بنای گلی هم میتونه بعد قرنها باقی بمونه..مگه میشه ادمها نتونند یه خاطره خوب را حفظ کنند ؟! /با خودم هم هستم /
بی ربط نوشت : نه هر جانی بود شایسته عشق
نه هر دل در خور دلدار باشد
نه هر مردی بود رهرو در این راه
نه هر تر دامنی را بار باشد ( عطار )