دستمال کاغذی مچاله ایی  دستم بود .. چند بار شمار ه ات را گرفتم..... 0912.ولی هر بار نتونستم..ترسیدم صدایت را که بشنوم ناخواسته صدایم بلرزد یا چه میدانم اشکی بریزم ..یا هق هقی!! منو میشناسی که !!

 اما بالاخره دلم را به دریا زدم و یکی با شوق  انطرف خط گفت : سلاااااام 

 چند بار میان حرفهایمان خندیدیم ..چقدر خاطره گفتیم ..و اخر سر یادم امد به تو بگویم : ایدا .. بابا چی شد...؟؟( صدایم تغییر کرد )

 و تو مثل همیشه . .باور کن مثل همیشه ..با همان هیجان ..با همان صدای همیشگی  ایدایی ات گفتی :..بیماریش یهو شروع شد از بیماریهای نادر قلبی بود...با میلیونها تومان هزینه عملش.. 60 سالش نشده بود..و از زیر عمل بیرون نیومد ..  شروع بیماری و رفتنش  فقط یکماه طول کشید .. و من هم میدانستم دو هفته دیگرش  قرار بود به عروسیت بیاییم..زنگ زده بود م  تسلیت بگویم اما دلت نیامد چشمهایم را بخاطر غمت به اشک بنشانی ...با تو که همصدا بودم هیچ چیز تغییر نکرده بود هیچ بابایی از دنیا کم نشده بود..

 میدانستم تمام عشقت پدر بود ..

 و سر اخر گفتی :دنیایی که پدر ادم را از ادم بگیرد جای  دل بستن  نیست..

 

جلوی چشمهایم وروجک ( دختر 4 ساله برادرم ) میرقصد دستهایش را انچنان ماهرانه در هوا تکان میدهد و انقدر به خودش کش و قوس میدهد  ..که میمانم این بچه ..برای چه اینهمه با عشق میرقصد ..

 انهم بدون اهنگ شادی..بدون نغمه ایی..چیزی..

 و میمانم در رفتار تو ایدا ..و دستمال کاغذی که بیهوده در دستانم مچاله  تر شده..نه اشکی ریخته شد..نه چیزی ..