فکر میکردم اگر بلند شوم راه بروم ..میافتد و میشکند ..و من هر گز نمیتوانم جمعش کنم..

 مجبور بودم به محل کارم بروم..مجبور بودم بلند شوم . نیفتاد.  نشکست.. اما حجمش انقدر بزرگ و سنگین شد که با تمام وجودم قدرت نگه داشتنش را نداشتم..

 به هیچ اتفاقی ..برای چند مین بار..باز تاب و توانم بریده شد..دلم سنگین شد...

 تمام دنیا برایم تیره و تار شد به هیچ اتفاق تاز ه ایی ..اخر مگر میشود چه بلایی سرم امده که اینچنین در بعضی روزها ..همه چیز برایم تمام میشود ..همه چیز خط کشیده میشود ..به راحتی میشود عمق سنگینی دلم را با نگاهی فهمید..انروزها که با شوق کودکانه ام بخاطر هدیه یک گل سر قرمز به اسمان میپریدم ..انروزها که با خواهرم  بخاطر یک اردوی مدرسه تا صبح نمیخوابیدیم..و یا انروزی که  برای اولین بار عروسی دایی کوچکمان رژ لب 24 ساعته خاله را زدیم و خیلی خوشحالی کردیم روزی که مادرم موهایم را میبافت..و روزهایی که بابا روی کیف هایمان پول میگذاشت  و یا روزی که صورتم را جلوی باد کولر میگرفتم و از ته دل میخندیدم .روزهایی که جیغ شادی های کودکانه ام تا هفت خانه انطرفتر میرفت ..و روزهای گرفتن کارنامه های مدرسه و یا حتی روز امدن ..رتبه های کنکور بهترین روزهای زندگیم بودند و با ان همه زیبایی زندگیم تصور ایند ه ایی بهتر  از اینروزهای زندگیم داشتم ..و فاصله اینروزها با تصوراتم دنیا دنیا فاصله دارد ..و دلم بخاطر این همه فاصله گاهی هیچ تاب و توانی ندارد..حتی تاب یک لبخند معمولی ..نمیدانم کوتاهی از خودم هست یا ارمغانی ناخواسته از طبیعت است هر چه هست خوب نیست و دوستش ندارم.