..از دیشب تا الان داره نم نم بارون میاد..

دختر کوچک برادرم با موهای مشکی رهایش  دور خودش میچرخه  رو به من میگه : این خداست داره اب میریزه ؟؟(قبلاها به گمانش خدا براش اب ریخته بود )..

 باران که  میاید انگار  سبک میشوم رها از هر قید و بندی..در دلم دانه های شوق و امیدواری اهسته اهسته جوانه میزنند ..رشد میکنند و پیچک میشوند ..

 و بارها یواش یواش از روی شانه هایم سر میخورند و میافتند..این افتادنها را میفهمم...

 و حرف دختر کوچک  را میپذیرم ...

 و خدایی که در روزهای سخت ازش دلتنگ میشم و نا امید ی چشماهایم رو میبنده ...

 با بارانش  چشمهایم رو میشوید و جور دیگه میبینم ..همان روزها را...همان 

لحظه ها را.

 

 پ ن : برقص تا که برقصد تمام من با تو

 ببین به تجربه من خسته میشوم یا تو

 که من ..منی که به ساز زمانه رقص نکرد 

 چه بی مضایقه رقیصد با تو تنها تو (امینه دریانورد) ..