دختر معصوم و زیبایی دریکی از مغازه های مسیر محل کارم کتاب..و نوشت افزار میفروخت..

من همیشه وسایل مورد نیازم را از او میگرفتم کم کم با هم دوستان ساده ایی شدیم.. گهگداری از جلوی مغازه اش رد میشدم برایم دست تکان میداد..

یکبار از من خواست کنارش بنشینم ..رفتم نشستم..

من سکوت کردم..به صورتم لبخندی زد و بی مقدمه گفت : تا بحال کسی را دوست داشته ایی؟

 بی فکر گفتم : نه !!

 ارام حرف میزد ..

  شاید  در ان عصر بارانی دلش یک همدم میخواست که با او درد دل کند.. 

در مورد پسری صحبت میکرد که زمانی دوستش داشت..انزمان حس خوبی نداشتم که در این مورد نثارش کنم..حرفش را قطع نکردم ..و فقط به حرفهایش گوش سپردم.. 

عکسی را با احترام از کیفش دراورد ..خیلی دلم میخواست معشوقه این دختر زیبا را  ببینم  !!

 با دیدن عکس بسیار متعجب شدم..

صاحب عکس را میشناختم ..سن کمی داشت ..یک خلافکار واقعی بود..سه ماه پیش به خاطر سرعت زیاد موتور  سیکیلت اش به بلوار خورده و فوت نموده بود..و متاسفانه خیلی ها با مردنش نفس راحتی کشیدند..

 تنها یک جمله از ته حلقم بیرون امد : نهههه!!

و دختر سر تکان داد..

از مهربانی ها و عشق عمیق ان پسر برایم حرف زد..عشق پسر را باور کردم..

 در چشمهای ان دختر یک چیز خاص بود .. یک عشق اصل.. و ریشه دار..

ادامه داد :بدون اینکه خانواد ه ام با خبر شوند در مراسم ترحمیش شرکت نمودم.. 

 و  اگر این اتفاق نمی افتاد قرار بود بخاطر من دنبال کار خلاف نرود و ازدواج کنیم...

کاری ندارم به ازدواجشان..اصلا من با ان دختر یک اختلاف فکری بنیادی داشتم ..از نظر من عشقش ..عشق نبود..

بیراهه بود ..صد در صد موقیعت های بهتری داشت ..سراب بود..

در فکرم بود ادم اگر بخواهد کسی را دوست داشته باشد ..نباید خلافکار باشد نباید زشت باشد ..باید تحصیلکرده باشد..من در ذهنم باید ها و نباید ها داشتم.. 

سالها گذشت ..

 در اطرافم ..در دوستانم برخی ادمهای زیبا و تحصیلکرده و عاشق پیشه ایی را دیدم که به راحتی  عهد میشکستند .. زن و مرد هم ندارد..در هر دویشان دیده ام این شکستن غرور و عهد ها را ..

در ان اعماق دلم ..در لایه لایه های وجودم ..عشقش را دریافتم و گرامی داشتم ..ان عشق را..ان دوست داشتن را..ان دست های خالی را.. 

 دریافتم وفاداری ارزشش بیشتر از زیبایی و تجملات است .

  سالها گذشته است..و من تصمیم گرفتم به احترام عشق پاک ان پسر خلافکار..به روح وفادارش .. که یکروز همه از نبودنش خوشحال بودند از او   بنویسم

  

 

...