بچه که بودم برادرانم  با  پای سوسکی ..ملخی چیزی دنبالم میکردند و من از ترس جیغ میکشیدم ..

 قبل ماه رمضان برق اتاقمو خاموش کردم و با ارامش رفتم بخوابم..

 چند لحظه بعد احساس راحتی نداشتم..

 برق اتاقو روشن کردم و روی دیوار یک لکه تقریبا  بزرگ دیدم...

 

مادرمو صدا کردم که اون لکه چیه.؟؟.و متوجه شدیم یک سوسک درشته.!!

 تقریبا یه پنج سالی میشد به علت مراقبت های مخصوص سوسکی تو خونه دیده نشده بود.. 

 سوسکه مرد..

و منم ..با  ترس و لرز و ادامه خواب..

 هنوز خوابم نبرده بود که همون احساس قبلی سراغم اومد و برقو روشن کردم و درست جلوی در ورودی.. سوسک درشت دیگری در حال ورود بود ..

 و ادامه ماجرا..و اینکه مدام میگفتم : دیگه توی این خونه امنیت نیست.و. دیگه جای من توی این خونه نیست.. خلاصه از این حرفا !!

 در ان شب . بعد سالها .. کنار پدر و مادرم خوابیدم..

 فردای انروز سرکار نرفتم..

 برادرم را  به دنبال جدیدترین ماده کشنده سوسک فرستادم و ..و تمام وسایل اتاقم رو ریختم بیرون و خوشبختانه متوجه شدم فقط همون دو تا بودند...

از همون روز از تمام  اطرافیانم علت اومدن اونا را به اتاقم میپرسیدم . از  اینکه چرا جاهای دیگه نرفتند و..؟؟ اونای دیگه ترسی از سوسک نداشتند پس چرا اومد پیش من و چرا وچرا ؟؟و   مشاوره  میخواستم که این اتفاق دیگه تکرار نشه..

 دوست عزیزی پیشنهاد کرد :تمام  جعبه ها و مقواها رو دور بریزم..نصف اتاقم پر از کادوهای بچه ها بود..فردای انروز دوستم جلوی در خونه مون یه عالمه  جعبه  و مقوا دیده بود که گذاشته بودم کنار تا بیان ببرن.

 روز بعد بهم گفت : درهای چوبی هم عاملی برای ورود سوسکها هستند و خندید گفت : حالا فردا صبح نبینم دراتونو جلوی در گذاشتی تا ببرن!!.

 دختر کوچک برادرم  هم پیشنهاد داد : میخوای هر شب بیام پیشت بخوابم تا حیوونا نیان پیشت.. 

 ای کاش با تمام عواملی که موجب دردسر و  ناراحتی مون میشه ..سرسختانه مبارزه کنیم..

 پ ن 1 :نه تو میمانی 

 نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این ابادی

و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت...

 انچنانی که فقط خاطره ایی خواهد ماند

لحظه ها عریانند

 به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان..هرگز

 پ ن2: کامنت دونی پایین بازهقلب