تو مثل منی برف 

 راه میروی و اب میشوی

با علمی لدنی

پنبه بر جراحت سال میگذاری

میبینم اسفند را.. عصا زنان به سوی بهار میرود

تو مثل منی برف

اتش را روشن میکنی

تا در هرمش بمیری

یاس های تابستانی ادای تو را در میاورند

پروانه ها که تو را ندیدند

عاشق او میشوند

 نکند سرنوشت مرا جایی دیده ای برف

ببین زمین  به چه روزی درامد

تو کرک بال ملائکی    طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود دراید

کاش میتوانستی تابستانها بباری     تا با تن پوشی از برف برابر خورشید عشوه ها میکردیم

حس میکنم که لشکری از بهشتید   میایید ادم و حوا را به خانه اول عودت میدهید

 لشکری از اب بر ما که نواده اتشیم

حاشاحاشا که من ندیده ام بشود کاری کرد

به شادی مردم اعتماد مکن برف

تا میباری نعمتی

چون بنشینی به لعنت شان دچاری

چیزی در سکوت مینویسی

همه مان را گرفتار حکمت خود میکنی   ما که سفید خوانی های تو را خوب میشناسیم

تو چقدر ساده ایی که بر همه یکسان میباری...

تو چقدر ساده ایی که سرنوشت بهار را روی درختها مینویسی

که شتک ها هم میخوانند

اخر ببین چه جهان بدی شد

افتاب را داور تو قرار داده اند

و تو با پایی لرزان به زمین مینشینی

پیداست که میشکنی برف

تا قدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرودا

فکر میکنم سرنوشت مرا جایی دیده ای برف

اب شو اب شو موسیقی منجمد

و بیا و ببین رنج را تو کشیدی به نام بهار تمام میشود ( شمس لنگرودی )..

 پ ن :پاییز که امد فقط کاج رفیق یکرنگ باغچه ماند...