من این نوشته رو  به مترو من و روشنا  عزیزم هدیه میدم خودشون میدونند چرا !!!چشمک

 

 یادمه حدودا 10 - 15 سال پیش پیرمردی حدودا 90 خور د  ه ای  ساله با  چشمانی  ابی روشن و پشتی خمیده  گه گدار ی به خونه مون میومد ایشون از اقوام مادرم بودند ..و هم اکنون در جوار الهی بسر میبرند ..اونموقع ها همسرش  چند سالی میشد که به رحمت خدا رفته بود..

 ایشون یکروز سر درد دل را با مادرم باز کرد که بی همسری بد دردیه انقد گفت که مادرم بهش گفت : خوب بابا ((( بهش میگفتیم بابا بزرگ)) زن بگیر ..البته مادرم به شوخی گفت.

 بابا بزرگ کمی فکر کرد با غرور گفت : اخه دخترم میترسم برام اولاد  بشه !!!تعجب

 

 اعتماد به نفس رو میبینید!!! نیشخند