خاله از تهران امده..یک دلی دستش گرفته دارد با چاقو تکه تکه اش میکند..و لایه لایه هایش را نشان میدهد و میگوید میدونی دل ادمها هم اینطوریه ؟؟

 به سمت دل خودم میروم به ان لایه ای فکر میکنم که شاید زمانی به یاد کسی میتیپد به ان لایه ایی فکر میکنم که یک روز لرزید..لایه ایی که یک وقت شکست.  روزی که دلم گرفت...یک وقت عاشق شد.. .

 و میدانم که این دل..این دل من خیلی زود شکن است..خیلی صبور است..خیلی عاشق است..خیلی تنهاست..و در لایه لایه هایش همه جای گرفته اند..همه هستند ..همه ادمهایی که شاید تنها اسمی از انها شنیده ام..و همه جایگاه خوبی دارند..نمیدانم جایگاه من در دل ادمهای دیگر کجاست ؟؟

 شاید انقدرها به دل ادمهای دیگر فکر نکنم..مهم دل خودم هست که ادمها به راحتی در ان سقوط نمیکنند و گم نمیشوند..که اگر اینطور شود دلم میمیرد..بی یاد انها...