روزهای اخیر با شادی زیادی برایمان گذشت..

شاهد خوشبختی و عروسی برادرم بودم...با اینکه عروسی در  تالار بود تمام خانه را با ساتن های سفید و بادکنک های رنگی تزیین کردم ..و خدا میداند چقدر اهنگ های شاد شنیدم ....بعد مدتها دلم مزه شادی را فهمید ..

//

برای اولین بار رفتم ناخن مصنوعی گذاشتم ..برای در اوردنش از چاقو و ناخن گیر و اب گرم و استن  ..کمک گرفتم  و چقدر درد کشیدم ...کندنش  سه روزم طول کشید ...

کم مانده بود تمام ناخن هایم  همراهش  از جا کنده بشن.. 

//بعد مراسم عروسی به عروس خانم کمک کردم موهایش را باز کند..با ارامش سنجاقها را باز میکردم ..اخرهایش بود که از انچه دیدم جا خوردم ..ترسیدم..با لحنی خیلی غمگین به عروس خانم گفتم اگه میشه اینجا ها را خودت باز کن... ان لحطه هزار فکر از سرم گذشت که یکی اش این بود ..عروسی به این زیبایی بالای سرش شبیه نارگیلی بود ..برامده و موهای نارنجی و کوتاه و کم پشتی داشت..در میان ان همه گیسو .و انجای سرش مثل اسفنج نرم بود و وحشتناک..عروس خانم  خندید و تکه ابری شبیه اسفنج از سرش جدا کرد و گفت : این شاهکاره ارایشگره ..گفته حتما هم براش ببرم ..جنسش اصل اصله که تو ایران پیدا نمیشه..

// وقتی عروس و داماد  به سلامتی توی یک شهر دیگه سر خونه و زندگیشون رفتند کفش های عروسیشونو فراموش کردند و تو خونه مون جا گذاشتن..

 //هر چه در توانمان بود برای شادی خاطره های عروس خانوم تقدیم کردیم..و عروس خانم برادرم موقع رفتن ..بهترین خاطره را برایمان به یادگار گذاشت..و گفت :..روزی خدا را صد بار بخاطر چنین همسری شکر میکنه..باشد که برای همیشه دلش شاد باشد...قلب