همین امروز صبح که مشغول مرتب کردن وسایلم بودم ..حس کردم اتاقم پر از بوی خوشی شد ...دستهایم بوی خوبی گرفتند..تمام وجودم پر از عطر شد...

 به دنبال منبع این رایحه میگشتم که بعد از چند دقیقه احساس کردم در لابه لای کاغذهای کیفم ..برگه کوچکی هست خوشبو..

 همین دیروز بود که با عجله  همراه دوستی 

...که زیاد میانه خوبی با او نداشتم و ضربه های غیر قابل جبرانی در کارم به من زد و میزند...میرفتیم بیمارستان.

 تا من به واسطه اشنایم برایش نوبت عمل  بگیرم.

 همان تکه کاغذ خوشبو را از دست پسرکی گرفته بودم تا دستش در هوا نماند..همان که برای عطر فروش تبلیغ میکرد..

 روی کاغذ نوشته بود عطر ارزو های ابی.

 و  اینروزها چقدر فکر کردم و سبک و سنگین کردم دیدم من خوشبختم ..حتی اگر خیلی جاهای زندگی من بلنگد..

و این خوشبختی راحت به دست  نیامده..  مثل عطر خوشبو حس میشود..و اینها را با تاثیر از کلمات یک دوست فهمیدم و از ان روز به روی هیچ نقطه منفی زندگیم توقف نمیکنم..مثل همیشه هستند اما من جدیشان نمیگیرم..

 پ ن 1:برای دوستانم قلب

 پ ن 2 : 

 تا وقتی یاد هم هستیم خدا تو قصه ها گم نیست...دلامون چشمه مهر..و ..حریص خاک و گندم نیست...

واسه عاشق شدن هیچکی تو دنیای تو کوچک نیست...