برای انجام کاری به ان اداره میرفتم...

 کارمندانش به نظرم ادمهای خیلی خوبی بودند...

 روز اخر اقای مسن و مهربان کارمند به من یک دانه شیرینی خامه ای داد..

برای اینکه ازش تشکر کرده باشم و خامه هایش به دست و لباسم مالیده نشود همانجا یک کوچولو  از شیرینی خامه ایی را خوردم....

با خوشحالی منتظر نتیجه تلاشهایم بودم..و بقیه شیرینی خامه ایی در دستم بود..

اقای کارمند با مهربانی  تمام رخ به سویم برگشت و تو چشمام نگاه کرد و گفت : خیلی عجیبه ...اصلا شانس نداری... 

 و به همین راحتی بعد اینهمه تلاش کارم به سرانجام نرسید..

سیستم قبول نکرد...

شیرینی خامه ایی توی دستم ماند...و وقتی امدم بیرون انداختمش... 

 ...

 این جمله اصلا شانس نداری..را قبول کردم بدون هیچ بهانه ایی..و ساعتهای غمباری را تحمل کردم  بخاطر  انرژی منفی ایی که برایم داشت .. 

و باورتون میشه  بعد چند روز  درست موقع تایپ همین متن ( همین الان ) همان اقای مهربان کارمند به من زنگ زد ...فردا برای نتیجه کارت به اداره بیا..که خوشبختانه مشکلت حل شده...

 و من ماندم با این همه ساعتهای غمباری که بیخودی گذراندم.. 

 پ ن 1: قرار بود پایانش یکجور دیگه تموم بشه...اما پایانش انگاری دست من نبود..

 پ ن 2 :دیروز ما زندگی را 

 به بازی گرفتیم

امروز او ما را 

 فردا ؟...( مرحوم قیصر امین پور )

 بعدا نوشت : اقا میثم ( اواژه ) پدر شدنتان مبارک.

قلبقلب و با بهترین ارزوهای ناب برای دختر قشنگتان..