چند ساعتی با هم رفته بودیم بیرون...

 من کیف خودم دستم بود اونم یک کیف صورتی کوچولو پر از پولک های رنگی...

 همیشه دوست داره موهاش رها باشند ..هیچ وقت بسته نباشند..دستاش رها باشند..( 5 سالشه )

 انروز هم همینطوری دلش خواسته بود کیفی همراه داشته باشه مثل عمه اش..

 خیلی جاها با هم رفتیم خیلی خوش گذشت..دوستش دارم..

 تو همان وقتا مدام کیفشو اینور اونور مینداخت..چند بار ازش گرفتم گذاشتمش تو کیف خودم..بازم ازم گرفت ..تو دستاش پیچ و تاب داد..

 خلاصه انروز حوصله امو با این کیفش سر برد..ده بار از اینور اونور کیفشو برداشتم نه خودش درست و حسابی دستش میگرفت نه میداد من بردارم..

 بالاخره رفتیم یک جای شلوغ..

توی سرما خم شده بودم تا کفشاشو درست کنم و توی یک دستمم وسایلای دیگه اش بود  ... با زبون شیرینش بهم میگه ؟؟ عمه جون من...عمه خوب من ..کیفمو میذاری تو کیفت؟؟ ان لحظه کار سختی بود...

 یک لحظه  بدون  فکر  و بی منظور و  بی عصبانیت میگم !!(بدون اینکه حواسم به اطرافم  باشه )کووووووووووووووووووفت!!!!

و سایه  سنگین نگاه  چند زن و دختر را روی  خودم حس میکنم  که چند ثانیه با نگاههای پر از شماتت و تاسف بهم چشم دوختند ..

 تا چند متری  که  از اونجا دور شدم نگاهشونو حس کردم...و بسیار خجالت زده شدم..

 حتما پیش خودشون گفتند : چه عمه بداخلاق و  عقد ه ایی..  مگه طفلکی چی گفت !!!

 اولین بار بود که توی اجتماع با نگاه  چشمها شماتت شدم ..تجربه سختی بود و لی در ذهنم ماند...تا همیشه و در هر حالی با بچه ها مهربان باشم...

پ ن :در و دیوار دنیا رنگی است ..رنگ عشق

خدا جهان را رنگ کرده است

و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد

 از هر طرف که بگذری لباست گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهد شد....

اما کاش چنان هم محتاط نباشی

 شاد باش و بی پروا بگذر

 که خدا کسی را دوستتر دارد که لباسش رنگی تر است...