دیشب همینطور الکی الکی هم نه..یاد خاطره هایی مربوط به 20 سال گذشته افتادم و بدون اینکه دست خودم باشه به طرز وحشتناکی ناراحت شدم .ناراحت

 هی خودمو دلداری دادم .هی نوشته های خنده دار بچه ها رو اوردم جلوی چشمم نشد که نشد ..تعجب

یکبار یعنی همون20 سال پیش یه شب فاصله بین من و خدا فقط یک قدم بود و داشتم نفس های اخر رو میکشیدم  جالبه تو اون لحظات خیلی مادرمو صدا کردم و وقتی از نیومدن مادرم نا امید شدم خدا رو صدا کردم در حالیکه 12 ساله بودم.

 و ...

 این تو یادم موند چون ساعت هایی سخت رو گذروندم همون لحظه وقتی از زیر اون همه درد و فشار راحت شدم و بالاخره نجاتم دادند  با خودم گفتم اگر دنیا بعد این برام گلستانم بشه یک ذره هم جبران این همه فشاری رو که تحمل کردمو نمیکنه..قهر


اما دنیا بدون این که گلستان بشه و با وجود تمام پستی و بلندی هایی که برام داشت و هنوزم داره و خواهد داشت بهم نشون داد که چیزی رو جبران نمیکنه فقط باید  به هوش باشیم و با فرصت ها  زندگی کنیم.و خودمون جبران کنیم..اون راه خودشو میره!!! چشمک

. ..

پ ن : توی تلوزیون بعد اذان..َ جماعت نماز گذاری رو نشون میداد که دستاشونو به حالت قنوت برده بودند بالا ورو جک میگه : عمه اینا دارند دعا میکنند تو ازدواج کنی؟؟؟؟.

 مدیونید اگه فکر کنید من بهش یاد دادم برام دعا کنهخنده .

 حالا فکرشو بکن بابام هم بالاسرمون وایستاده و من خجالتتعجب