هر کاری کردم نتونستم از خیر نوشتن خاطره شیرین امروز در مدرسه ...بگذرم..هشت سال از عمرم را با بچه ها گذراندم و بسیار از لطف بچه ها به خودم خاطره دارم اما این یکی..شیرینترینش بود...چون اینجا کسی منو نمیشناخت..

 با امروز ..چهارمین روزیه که وسط سال بنا به شرایط  خاص  و به  انتخاب خودم به اون مدرسه دور افتاده  رفتم..

 روز اول خودم فهمیدم اینجایی که امدم ..خیلی زیاد با مدرسه قبلی ام فرق داشت..هیچ کس اینجا منو نمیشناخت..یک تازه وارد به تمام معنا بودم..

 درهایی که دستگیره هایش توسط بچه ها از جا کنده شده بود..و در و دیوار انجا حکایت از شیطنت بی حد بچه های ان دیار داشت که هر کسی را فراری میداد..

 مدرسه دخترانه و پسرانه و در یک شیفت و با هم بود...

 از خستگی این روزها با چند گره در پیشانی ام در حال عبور از سالن بودم که صدای دو دختر کوچک به گوشم میرسد که با دست منو نشون میدن..این همون خانوم معلم مهربونه است..!

 با خودم میگم : اولا که من مهربان نیستم دوما باشم ..کی  و کجا هویت من در این چند روزه بر این وروجک ها اشکار شد !!!

 یکی از انها نزدیکتر میشه با ناز میگه : ببخشید خانوم شما معلم کلاس چندمید ؟؟

 جوابشو میدم..

دستهای کوچکشو دورم حلقه میزنه ..خودشو بهم میچسپونه و چند ثانیه نگه میداره...

 ازش میپرسم : اسمت چیه و کلاس چندمی ؟؟

 جواب میده : سکینه و کلاس دوم.

 و تکه پرتغال کوچکی را از جیبش در میاره و به طرفم میگیره..

پ ن 1: سکینه کلاس دوم هیچ وقت اغوش بی ریا و خالصانه ات را فراموش نمیکنم...

 پ ن 2 : این نوشته را تقدیم به دوست عزیزی میکنم...در این حوالی.