تو را گم میکنم هرروز و پیدا میکنم هر شب

بدین سان خو ابها  را با تو زیبا میکنم هر شب

تبی این گاه را چو کوه سنگین میکند انگاه

چه اتشها که در این کوه بر پا میکنم هر شب

 تماشایی است پیچ و تاب اتشها...خوشا بر من 

 که پیچ و تاب اتش را تماشا میکنم هر شب...

 پ ن 1 : شعر از محمد علی بهمنی

پ ن 2 ( مدرسه نوشت ): قرار بود یک نقاشی برای خدا بکشند تا در یک مسابقه شرکت کنند..

 پسر کوچک کلاسم خیلی جدی و با یک چشمک خاص ازم میپرسه : حالا خدا چی دوست داره خانم ؟؟و خیلی جدیتر میگه : ببر..پلنگ میکشم براش ..دوست داره ؟؟

سرم  رو  به طرف صورتش خم میکنم و اهسته توی گوشش میگم : خدا ببر و پلنگ رو هم دوست داره..