دیروز اتاقمو خونه تکونی کردم...اتاقی که نشانی از گرد و غبار نداشت...

 اما دیدن خیلی چیزها برایم جالب و خاطره انگیز بود... دیدن عکسهای قدیمی...وسایلی که در اتاقم جا خوش کرده اند..

 

 عکسهای همراهان زندگیم..برادری که هر روز به شوخی با هم کل کل میکنیم و سر به سر هم میگذاریم حالا برای خودش مردی شده...نمیدانم چرا لوح های تقدیر دوران مدرسه اش همگی در اتاق من است و رویشان نوشته بود فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است..و من با دیدنشان ابرو بالا انداختم که اینطور؟؟...پس بر خلاف شیطنت های بامزه امروزش گذشته درخشانی داشته

چشمک

 یک عکس هم بود برای موقعی که 5 ساله بودم  و کنار برادر بزرگتر ایستاده بودم و  او دمپایی هایش را در اورده و جلوی پایش انداخته بود و کنار ان عکس دیگری  هست که من به تقلید از او خواسته بودم از من عکسی بگیرن که دمپایی های قرمز جلوی پایم بیفتند و عکس بیاندازم و حالا دختر 5 ساله اش هر روز دارد به من عمه  جان میگوید و کلی خاطره میسازد.., عکسی از بچگی های من و خواهرم..منو یاد روزهایی انداخت که هر روز با هم خاله بازی میکردیم و پارچه ساتن نارنجی رنگ  جیغی که گلهای رنگ و وارنگ بزرگ داشت و خواهرم در بازی ازش  مثل چادر استفاده میکرد و هر روز به من قول میداد فردا مال من باشه و ...

 حالا دیگر اتاقم پر است از یادگاری های شاگردانم..از ساعت کوچولویی که شبیه فیل است و من هر روز  برای تنظیم وقتم خرطومش را این ور ان ور با خودم میکشانم ..تا عطرها و ادکلن های خوشبویی که بچه ها اوردند ...غنچه های گل رز صورتی و قرمزی که در گلدان بزرگی هستند..لباسها..کیف و حتی وسایل ارایش و اینه و خودکار و خودنویس و پارچ و لیوان و قوری و کتری و بشقاب و چاقو و قاشق..و چیزهای عجیب دیگر ....یادگار 8 ساله شاگردانم هستندو من دختر بزرگی شدم ...همان دختر کوچولویی که روزی گاه و بیگاه با خجالت برای معلمهایم گل و جوراب و تقویم میبردم.حالا خودم سرشار از یادگاری بچه ها هستم.خونه تکونی کردم و خدا را شکر کردم بخاطر نعمت خاطراتی که شادم کرد...درست است که خاطرات شیرینم را در لابه لای زندگی کمرنگ دیده بودم..اما در خانه تکانی به دقت  که دیدمشان ..قدر دانستم.