1-صبح هنگام رفتن سر کار چهره مبهم خاله رو از پشت ماشین دیدم...که برایم لبخند زد و دست تکان داد..

خونه خاله با  خونه مون  فاصله کمی داره ...به گمانم سه ماهیه میشه ندیده بودمش...

 همه اش برمیگرده به کار و مشغله های زندگی...بسیار دلتنگ شدم ..

 

2- دوستی مهربان برای بچه های کلاسم تو پ فوتبال با ارزشی را هدیه داده بود...دادم یکی از بچه ها ببره  خونه ..بادش کنه و فردا بیاره...

 صدای شادی بچه ها اونقدر زیاد بود که یک لحظه احساس کردم صدای شادیشون تا اسمان رفت...خوش به حال دوست مهربانم..

از اون پسری که خواسته بودم توپ را ببره خونه میپرسم : بردی خونه باهاش بازی هم کردی؟؟

 رضا یکی از مودب ترین بچه های کلاسه..با لبخند میگه : بله یک شیشه مونم شکست!! 

3-سرمست عشق  و بیخبری بودم و فغان 

 سر درد ماند و ناخوشی و این خمار تو...