چند روز اخیر احساس کردم که خیلی روزهای عمرم سریع میگذرند و من چقدر زود دارم از این روزها فاصله میگیرم وقتی مشغله کاری نداشته باشی حتما  به این چیزی ها فکر میکنی..

 روزها میگذرند با عجله ..و با شتاب..

 و من بعد این همه سال به  ارزوهای ابی و صورتی ام نرسیدم ..

 و حتی برای رسیدنشون تلاش هم کردم اما نه این که نمیخواست نشود ولی نشد که نشد .

 و من ماندم به خودم دلداری دادم که خدا هست و تا شقایق هست زندگی باید کرد و این حرفا...

 و همین روزهاست که همه چی درست میشه..

 اما قلبم هری ریخته بود پایین و فهمیدم  فرصت ها  کم اند و باید بجنبم و هی دارد دیر میشود  ....

 و در همین فکرها بودم که تو ذهنم  عشقم را پیدا کردم که بعد این در تمام  اوقات فراغتم قالیچه ببافم  تمام عشق و هنرم را بعد از این از دلم به  تابلو قالیچه های که میبافم انتقال میدم و خوشحالم  که از کودکی این هنر را یاد گرفتم که امروز دستانم از  عشق خالی نمونه.. ( وقتی بچه بودم مادرم به عنوان سرگرمی یاد میگرفت و ما هم ازش یاد گرفتیم ).

 

ممنون خدای مهربونم که باز هم به دادم رسیدی و راه رو بهم نشون دادی...

 

 پ ن 1:خیلی معتقد م به اینکه بچه ها رو به یاد گرفتن هنری که علاقه دارند تشویق کنیم شاید زمانی واقعا به دردشون بخوره..

 پ ن 2 :  بعضی وقتها که از احساسات واقعی ام مینویسم این به این معنا نیست که واقعا  احساس ناراحتی دارم ..این ها مقطع هایی از زندگی هستند که بنا به سن و شرایط برای هر کسی پیش میاد و میشه به عنوان  تجربه ازشون گفت.