1-امروز داشتم با خنده خاطره ایی برای  خانواده  تعریف میکردم...همه ساکت سراپا گوش بودند...

 وقتی خاطره ام تموم شد بعد چند لحظه سکوت..وروجک دختر 5 ساله برادرم رو به من میگه : عمه جون میشه بازم بخندی..

2تولد یکی از  شاگردان مدرسه ام بود ..که بعد عید به مدرسه دیگه ایی رفته بود .براش یه جامدادی میگیرم و توشو پر  میکنم از شکلاتهایی که تو خونه داشتیم  و میدم دست خانم معلمی که به اون مدرسه میرفت..تا  بده به دست همون که تولدش بود..

 چند روز بعد همون خانم معلم برام یه کاغذ چروکیده ایی که از وسط به اندازه چهار سانت پاره شده رو میاره که بالای کاغذ با یه مداد..بچه ایی با دست خط کودکانه اش نوشته :من دوست دارم اگر چیزی خواست به من بدهید یک کفش صدا دارد( منظورش حتماپاشنه دار بود )من شما را خیلی دوست دارم

 یک نامه هم برای من بفرس.

 بعد زیرش یه دایره کشیده بود تو دایره نوشته بود خانم معلم سلام..من  براش کفش نگرفتم  چون قبل من خانوم معلم نامه رسان با خوندن نامه اش کفشها را گرفته بود.

 پ ن : من از این میترسم

 که دوست داشتن را

 مثل مسواک زدن بچه ها

 به من و تو تذکر بدهند !!( حسین پناهی )