تا 25 سالگی یک خواهر چشم سبز در تمام لحظات زندگیم وجود داشت که محشر بود نمیگذاشت غمی توی دلم بنشیند ( با ازدواجش خیلی ناگهانی از هم جدا شدیم )!!

 و خوب در خاطرم مانده که همیشه با او تا نیمه های شب در حال خندیدن بودیم و تا جایی که مادر از دستمان عاصی میشد و با کوفت گفتنش خودمان را زیر پتو خفه میکردیم و ادامه خند ه هایمان .برای همین من یک دختر خنده رو شدم ..

 حالا خیلی کم میخندم اما همان چهره شاد برایم مانده ! 

سالهای گذشته خیلی جدی شدم و با زندگی حسابی دست و پنجه نرم کردم !!

تا جایی که خندیدن هایم یاد رفت !!!

 حالا تک و توک دوستانی دارم که یادم میاورند گذشته ام را .

 فکر میکنم هنوز تمام جاهایی که قبلا بود ه ام پر از خنده های منه !!!

 بعد از یک دوره طولانی مدت روزه خنده   وجود یک دوست  (قدیمی و مهمان )  انقدر به من شادی بخشید که چند روزه گذشته احساس کردم چقدر زندگی ارومه!قلب

 پ ن1:  ای کاش بتوانیم به دیگران شادی دهیم !! شادی هدیه است که تا به حال هیچ کاغذ کادویی به دورش نپیچیده!!!! .

پ 2 :بهانه شادی هایمان همیشگی نیستند!!