سلامقلب

 مدتها بود که روز تعطیلی نداشتم همه  روزهای اخر هفته رو از صبح تا غروب بخاطر کارم برامون کلاس گذاشته بودند و این 5 شنبه روز عید اولین روزی بود که میخواستم حسابی بخوابم که بابا بیدارم کرد تا شلوار جدیدشو براش کوتاه کنم ..

 خلاصه اندازه گرفتم و بابا رفت..

 ومن موندم شلوار نو و گرونقیمت بابا که یکی از اقوام از خارج اورده بود نمیدونم حواسم کجا رفت که چشمتون روز بد نبینه دوبرابر انچه که باید کوتاه میکردمو قیچی زدم ..

 

 گریه ام گرفته بود انگار دنیا دیگه تموم شد و من موندم شلوار بابا ...

 دوست داشتم زمان عقب بره..

برادر کوچیکه ( 25 سالشه ) وقتی ناراحتی مو دید اومد کنارمو با هزار بدبختی و با چرخ خیاطی شلوارو درست کرد..البته خوب خوب نشد ولی هیچ اشکالی هم نداشت انگار خدا بهم کمک کرد....

 و سر اخر برادر گفت : یادت باشه هر کاری رو باید به اهلش سپرد سعی نکن چیزی رو که بلد نیستی امتحان کنی.. 

 بعد وقتی بابا فهمید فقط گفت : تو نباید ناراحت میشدی فدای سرت....ولی خدا میدونه چقدر ناراحت شدم 

چشمک

....................

 

 ..

 حذف شد و از حالت خصوصی درامد..

 پ ن :قسمتهای حذف شده قسمتی  از حرفهایم در ان روز بود دیگر معنایش را از دست داد..