باز هنگام جدایی در رسید.

 سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

اشک ها بر روی رویا ها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

 ماه را ابری به کام خود کشید  

 فریدون مشیری

نیلوفر عزیزم

 منو تو غم خودت شریک بدون...