به اخرهای سال 89 رسیده ایم..

 سال 89 در هشت سال اخیر زندگیم برایم سالی بهتر بود..

اولیش  در مورد مسایل کاریم بود...

 دومیش بماند ( الهی قربونش برم و خوشبخت بشه )!!

 سومیش به تهران امدنم و دیدن دوستان وبلاگی ام .قلب.

و بعد شاگردان امسالم  بی نظیر بودند..

 درگیرهای عاطفی زیادی برام پیش اومد و خیلی جدی در مورد ازدواج فکر کردم که  قسمت نبود..چشمک

 ناراحتی های بزرگ سال 89.

 یکی  از طرف یک دوست خنثی..( یک هفته بخاطر هیچ  غصه خوردم )...هیچی که معنایش را هرگز نفهمیدم.

و ناراحتی دیگرم باز از طرف یک اشنا..(برایم تکان دهنده بود ..اما اشنا انقدر اشنا بود !!!  که همان لحظه بخشیدمش.)

--درگذشت برادر عزیز نیلوفر ناراحتم کرد...


......تصمیم جدی ام برای ادامه تحصیل در سال 89 را دوست داشتم.و....( اتاقی با دیوارهای صورتی و مشق های بدون سرمشق)

و بهترین خاطره سال 89  تولد خواهرزاده ام (قلب ) و قرار وبلاگی ام با دوستانم بود.(خاطره فراموش نشدنی من ).

 

در این سال فصل دوم وبلاگ نویسی ام شروع شد و دوستان بسیار خوبی پیدا کردم.دوستانی که در تب و تاب روحم همراهم بودند..


 پ ن :   طبع نازکم در این سال خودش را نشان داد و بیشتر خودم را شناختم. انقدر افتادم و بلند شدم و چند معادله زندگی را یاد گرفتم و نسبت به همه سالهای عمرم به اندازه یک بند انگشت بی خیالتر شدم.

سال 89 من : مثل همه سالهای اخیر بیرحمانه میتازید یاد گرفتم کمی افسارش را در دست بگیرم و اسب سرکش عمرم را ارام کنم.و خدا میداند چقدر  مبارزه کردم.و حالا اخرهایش نشسته ام و به خودم افرین گفتم..