بعد یک کار اداری مهم در شهری غیر شهر خودم..

خواستم یک شال خوش رنگ بخرم!همه جا شال خوشرنگ داشت اما من ناخواسته مسیری را رفتم که احتمال داشتن شال خوشرنگ کم بود !!!فقط خواستم مسیرم با همیشه فرق داشته باشه !!!

با کفشهای 5 سانتی لژ دار قدبلندتر از همیشه بودم !!!

از دور ادمی را دیدم که دولا شده بود..

نزدیکتر شدم یک پیرمرد بود..

خوش چهره..خوش پوش..اما بسیار پیر و قد بلند که دولا راه میرفت..

خیلی اهسته حرکت میکرد..

یک دستش میلرزید و از دهنش اب  زیاد میچکید !!!ناراحت

  بی اختیار  ایستادم 

خواستم بگویم پدر کمک نمیخواهی؟!!

 اما نگفتم!! 

و مثل همه عابرهای دیگر به راهم ادامه دادم !!

 شال خوشرنگ نخریدم

تصویرش در ذهنم ماند

پ ن : من افراد سالخورده زیاد دید ه ام...( با همه فرق داشت )...و فراتر از احساسم درکش کردم.

پ ن دیگر: دنیا دل ما را نمیخواند کار خودش را میکند !!

ادمی شایسته غرور نیست..ادمی همین است...

پ ن اخر : اگر زحمتی نیست برای اسایش پیرمردی که دیدم دعا کنید !! قلب



 بعدا نوشت : همین امروز بود که با همکارم تو مسیری میرفتیم تا به یک میوه فروشی رسیدیم خیلی جدی به دوستم اصرار  میکردم داخل میوه فروشی نره .و تو راه برگشت میوه بخره دوستم اصرار کرد که همون موقع باید بخره وقتی وارد میوه فروشی شدیم دوستم با تعجب دید بغل میوه فروش پریدم ماچ و بوسه ..

 (نه این همه اصرار و نه این بغل وماچ و بوسه ) !!!

میوه فروش همکلاسی دوران دبیرستانم بود!!!( یک خانوم میوه فروش )

 بعدا از همکارم کلی تشکر کردم که به اصرار هایم  توجه نکرد و یک دوست را  بعد مدتها پیدا کردم اونم تو میوه فروشی !!!