مادر کنارم نشسته بود احساس کردم لبهایم خشک شدند 

رژ لب داشتم و رژ لب زدم.

دو پسر جوان جلویم و دو تا هم پشت سرم  نشسته بودند میدونستم نمیتونند ببینند منو.

حوصله ام سر رفت .

تو کیفم رو نگاه کردم یک قران کوچک بود که پارسال  پسر بچه ایی به زور به چندین برابر قیمتش بهم فروخته بود تا بحال لاشو باز نکرده بودم باز کردم علاوه بر چند سوره کوچک ..چند دعا هم بود زیارت عاشورا را با ارامش خوندم و بعد دعایی را دیدم که برای حزین بود از خودم پرسیدم حزینم الان ؟؟..نبودم !اما خوندم قبلا ها حزین شده بودم.( نور کم بود )

یک بسته شکلات  داشتم !! 

نگاهی به پسر جوونی انداختم که تیر چشمم مستقیم میرفت توی صورتش..

هدفون تو گوشش بود .

برخلاف معمول نصف موهایم از شالم بیرون بود.

  

پسر مرا نمیدید !!

 با تمسخر که مرا نمیبیند و من ازادم و همه رو میبینم بهش لبخند زدم لبخندم را نمیدید!لبخندی که هیچ معنایی نداشت 

 شکلاتها که تمام شد باز رژ لب زدم!!

سرگرمی ام شده بود !!!

وقتی به مقصد رسیدیم راننده اتوبوس همه  چراغهای اتوبوس را روشن کرد !( نور زیاد بود )

موهایم معلوم نبود از کنار پسر جوان گذشتم و نگاه نکردم و رژ لب را اهسته پاک کردم !! 

پ ن : باید از خدا تشکر کنم بخاطر بهار و عید..من اینروزها غذا نمیخورم تمام خوردنیهای من شکلاتهای جورواجور است  و من  عید را بخاطر شکلاتهایش دوست دارم .قلب

بعدا نوشت : موقع نوشتن این  متن کمی دلگیر بودم از دور و برم..ااز اینکه همیشه لبخند ها و کارهای دخترانه دخترها به یکنوع دیگر تعبیر میشود در حالیکه پشت خیلی از اینکارها چیزی نیست جز زندگی دخترانه.