بهار.. 20اردیبهشت...

 و بامداد ..

 به دنیا اومدم...

 تا دوست داشته باشم و دوستم داشته باشند.

و در غم و شادی روزگار زندگی کنم.

 در مسیری که خدا پیش رویم نهاد گاه خسته شدم نشستم و به کفشهایم نگاه کردم شاید انها پایم را میزدند ..اما دقیقتر که شدم خستگی ام از جای دیگر بود یادم رفته بود لحظه تولد م قرار دادی را امضاء کنم که  در ان سختی نباشد پس به پای سختیهایش ماندم.و در شادیهایش   هم تکلیف مشخص بود.

 بیست اردیبهشت که شد یک دختر کوچولو توی شهر باران به دنیا امد.. و وقتی فرشته  ها حضور و غیاب کردند گفتم : حاضر!!