کلاس سوم ابتدایی که بودم با یکی از بچه ها دوست صمیمی شدم ..بعد مدتی از مدرسه ما رفت و سالها ندیدمش.. یادم هست انروز هرکاری معلمم کرد نتونست جلوی گریه هامو بگیره.چشمک

 سالها ازش خبر نداشتم یکروز دایی کوچکم خبر ازدواجش را به ماداد وقتی اسم عروس را پرسیدم همان دوست دوران کودکی ام بود که یکروز برای رفتنش خیلی اشک ریخته بودم .چشمک

 دوران دبیرستان منو و خواهرم هر روز که از مدرسه به خانه میامدیم  گاهی اوقات در مورد دختر مهربانی صحبت میکردیم که خیلی ازش خوشمون میومد  ! و با ما همکلاس نبودو اصلا نمیشناختیمش و اسمش را نمیدانستیم ..و هر روز با او سلا م میکردی..م اما موقیعتی  پیش نیامد اسمش را بپرسیم ..بعد پایان دبیرستان ندیدیمش.

 6 سال بعد برادرم خبر ازدواجش را اعلام کرد ..اسم دختر مورد نظرش را گفت ..نمیشناختیمش..وقتی ازدواجشان قطعی شد برای دیدن عروس رفتیم و منو و خواهرم با کمال تعجب دیدیم عروسمان همان دختری بود که دوستش داشتیم و اسمش را نپرسیده بودیم..چشمک

اولین روز که برای ثبت نام به دانشگاه رفتم پدرم نیز با من امد ..و بیرون محوطه پیش خانواد ه های دیگرماند و من به تنهایی برای ثبت نام وارد دانشکده شدم ..انموقع ثبت نام چند ساعتی طول کشید در ان چند ساعت از میان هم رشته ایها و سایر ورودی های ان سال با سه دختر از سه شهر مختلف که گرایش تحصیلیم با انها فرق هم داشت دوست شدم...( و تا اخر پایان تحصیلم و حتی الان از صمیمیترین دوستانم هستند) وقتی ثبت نام تموم شد و بیرون محوطه اومدیم تا خانواده هامونو پیدا کنیم ..دیدیم پدر هایمان هم از میان این همه پدر بدون اینکه از دوستی ما خبر داشته باشند با هم دوست شدند...

 وقتی خواهرم دانشگاه قبول شد شب قبل ثبت نام اسامی هم کلاسی هایش را از روزنامه در میاورد خیلی اتفاقی بهش گفتم فکر میکنم ا ز میان این همه اسم که دراوردی با فاطمه..ش.دوست می شوی !!قلب

 برای ثبت نام باهاش رفتم ..وقتی داشتم تو کارهای ثبت نام بهش کمک میکردم دیدم با دختری از همکلاسی هایش دوست شده ..منم رفتم تو جمعشون و کلی با هم حرف زدیم ..موقع خداحافظی شد خواهرم اسمشو پرسید گفت : فاطمه  ..ش . و جالب این بود ان دو نیز بعدها  روحیاتشان بهم خورد و  با هم دوستانی صمیمی شدند.چشمک

...

 پ ن :

...دنیا کوچکتر از ان است

که گم شده ای را در ان نیافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمیشود

ادمها به همان خونسردی که امد ه اند

چمدانشان را میبندند

و ناپدید میشوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

 و بیرحم ترینشان در برف

 انچه برجا میماند

ردپایی است

و خاطره ایی که هر از گاهی

پس میزند مثل نسیم سحر

 پرده های اتاقت را. 

چشمک

 پ ن  مهم : برام مهمه دوستان اگر اتفاقاتی مشابه را تجربه کردند برام تعریف کنند!!