انسان وقتی دلش گرفت  از پی تدبیر میرود من هم رفتم و این شد که یه سر رسید خریدم که برای سال 84 بود و از 20 بهمن ماه توش مطلب نوشتم چیزهایی که فکر میکردم با نوشتنشون به خودم ارامش میدم و حالا دفتری که همیشه درست روی کتابامه یعنی اصلا قایم نمیشه هیچکی هم بهش شک نمیکنه دفترچه مثلا خاطراتمه ..توی یکی از صفحاتش نوشتم یکروز با اژانس بچه های مدرسه برگشتم خونه وقتی اومدم خونه بعد چند ساعت متوجه شدم موچین دوست داشتنی ام که همیشه تو کیفه نیست فردا صبح باز با همون سرویس داشتم میرفتم مدرسه که یکی از شاگردام بهم گفت : خانم شما موچین گم کردی من با کمال خونسردی گفتم نه!! گفت دیروز بعد اینکه شما پیاده شدی یه موچین افتاد اینجا ما هم اونو دادیم به اقای راننده ..

 اقای راننده هم که از قضا مرد تیزی بود و یک کم هم نباید بهش اصلا رو نشون میدادی  موچین گذاشته بود جلوی اتومبیلش تا مثلا مچ صاحبشو بگیره به هر حال از اونا اصرار و از من انکار..

 تو یک صفحه دیگه نوشتم بچه برادرم که 3 سالشه اینه جیبی ام رو شکست به شوخی بهش گفتم حالا که اینه مو شکوندی منم اسباب بازی تو میشکنم 

زود برگشت بهم گفت مگه اینه اسباب بازیت بود!!!