اخیرا شبها تا دیر وقت بیدار میماندم و کتابهایی با ته مانده غم و افسردگی را میخواندم..

 صادق هدایت مهمانم شده بود..

 

 صبح ها دلم نمیخواست بیدار شوم ربطی به خوابم نداشت..ربطی به صادق هدایت هم نداشت..

 تا اینکه چند وقت پیش به یک جشن تولد دعوت شدم..و اجبار در این بود که انجا باشم..سر ساعت 5 عصر  وارد خانه ایی شدم که تمام شاگردان امسالم انجا بودند ..اولین  بار بود چنین جشنی در خانه شاگردانم بود..

بچه ها از دیدنم خوشحالی کردند اولین بار بود معلمشان را با یک روسری یاسی میدیدند!!

 دخترکی که صاحب جشن بود هر چند دقیقه یکبار دستهایم را  توی دستش میگرفت..

 بچه ها تولد دوستشان شادی کردند و رقصیدند..

اما معلمشان مثل همیشه ساکت و حتی بدون دست زدن فقط بهشون لبخند زد..

مادربزرگهای دخترک کنارم نشسته بودند..حرفهایشان را میشنیدم ..

یکیشان جوانتر بود..میگفت زانوهایش درد میکند هر چند روز یکبار به زانو هایش امپول میزنند و یک امپول هم به رگ دستش..حس خوبی نداشتم همیشه از امپولی که به رگ دستانم زده میشد وحشت داشتم چون تمام دردش را حس میکنم.. 

دیگری سراسر لباسهای شاد پوشیده بود خنده از صورتش محو نمیشد در همان جمع شنیدم بیماری سختی دارد ..سرطانی  که مخصوص خانمهاست..

 متعجب شدم از روحیه دوتاشون..

 پذیرایی مختصری که شد دوباره ضبط روشن شد و هنوز اهنگ شاد جون نگرفته بود که دو تا مادربزرگ را وسط میدان در حال رقصیدن و پایکوبی دیدم..تا اخر تولد...

به دستام نگاه کرد م ..کادوها را که میدادند دست زدم و همین دستها را موقع خروجم برای مادربزرگها تکان دادم.. 

.