بچه  اش که به دنیا او مد  اولین بار بود تو زندگیم احساس کردم خدا به ما یه هدیه واقعی داد ..یک هدیه که همه جوره فهمیدمش..همانجا توی بیمارستان اریا خدا رو شکر کردم .. خوب خدا همیشه ممکنه هزاران لطف در حقم کرده باشه اما از درک من خارج باشه اما اینبار واقعا فهمیدم..

 خدا میدونه من چقدر این دختر چشم رنگی را دوست دارم..


قلبقلب

 وقتی بهم زنگ میزنه ..وقتی میاد پیشمو همدیگرو میبینیم فقط ان شبهاست که من راحت میخوابم ..

بعد ازدواجش ازش دور شدم ..

 اما وقتی میاد دلم قرص میشه ارومم.. 

 همه میخندند..

 خونه پر از شادی میشه

و خونه با اومدنش پر از برکت میشه. ..هنوزم وقتی گلهای شمعدانی را میبینم به یاد روزهایی میافتم که اونا را به ناخن هایم میچسباندی..هنوزم بعضی شبها از خواب بیدار میشم و در اطرافم به دنبال تو هستم ..ولی خوشحالم از اینکه امروز کنارم نیستی و مادر بچه  ات هستی..یادت هست چقدر فال حافظ گرفتیم و چقدر خندیدیم تا ببینم با کدوم یک از خواستگارات ازدواج میکنی..و با هیچ کدومشون ازدواج نکردی و با اونی همراه شدی که اصلا نمیدونستیم عاشقته.یا انوقت هایی که با من قهر میکردی و من مثل این جوجه رنگی ها هر جا میرفتی دنبالت میامدم تا اشتی کنی..و هیچوقت روزها  نگذاشتم بخوابی چون میخواستم با من حرف بزنی..شاید من هیچ وقت نباید گله از زندگانیم داشته باشم   وقتی بیست  و سه سال  هر روز زندگیم با من بودی..و با تو بودن عالمی داشت و خیلی خوب بود حتی انروزهایی که با هم غم داشتیم..و در شادی هایمان که هیچ..

 

  پ ن 1 :هنوز ساکنان خانه هر وقت جایی وقتی چیزی کم میارند منتظر دعاهای تو ..حرفهای تو ..و خود تو هستند..

تا امروز اگر چیزی خوب یاد  گرفتم  بخش زیادش فقط بخاطر وجود  تو بود  که به من یاد دادی چه جوری باشم.. اما یک چیز را هرگز نتونستم ازت یاد بگیرم و اونم این بود که تو صبرت زیاد بود اما من خیلی وقتها برای خیلی چیزها بی قراری میکنم..

 

  

 پ ن2: شنیدم به زودی داری میای  چند روزی مهمان باشی..به روزهای پر  ارامش اومدنت دارم فکر میکنم ..