پنج شنبه بعداظهر:( دختر چهار ساله برادرم )

یک   چتر رنگی دستش گرفته بود و گوشه بالکن شان 

 نشسته بود .هوا هم گرم بود .. مثل اینکه  حوصله اش سر رفته بود ...و  یک 

خرس عروسکی قهوه ایی   هم دستش داشت 

و  چیزی میگفت اولش فکر کردم داره شعر میخونه ..

 نزدیکتر که شدم ..شنیدم میگفت : خدایا : تو اگه منو دوست داری بارون بیاد .!.

 فکر کنم دوست داشت با چترش بره زیر بارون  !!

 غروب همون روز بارون  شدیدی اومد و نیم ساعت طول کشید ..

 و من  وروجکمان را  با چتر رنگی اش با لب خندان در حیاط دیدم..

 حتما  خدا در چشم وروجکم یک خدای مهربونه که حرفاشو میشنوه..

 

 پ ن  :سر خدا که عارف و سالک به کس نگفت 

 در حیرتم که باده فروش  از کجا شنید  ؟