من و خواهرم در یک دبیرستان درس میخوندیم و در یک سال تحصیلی با هم فرق داشتیم..و اغلب مسیر رفت و برگشت مدرسه رو با هم بودیم..یکروز من زودتر  اومدم خونه.

 تو راه پله کفش های پاشنه بلند مشکی زیبای 7 سانتی با نوک فلزی رو دیدم ..خودم را برای دیدن یک مهمان که احتمالا زن جوانی بود اماده کردم وقتی وارد پذیرایی شدم مادرم را در حین گفتگو با یک خانوم خیلی مسن دیدم ..خیلی تعجب کردم !!چطور خانومی که دیدمش با اون کفشها راه میرفت !! زیاد نگذشت که پدرم هم اومد خونه...صدای خانومه رو میشنیدم که داشت با پدرم در مورد سوالات مسابقه هفته که اون موقع پخش میشد و مرحوم منوچهر نوذری مجریش بود صحبت میکرد و کمی بعدتر در مورد هواشناسی و فوتبال....خلاصه کم کم دیدم صدا هاشون اهسته شد و به سختی به گوش میرسید به هر جان کندنی بود شنیدم برای پسرش به خواستگاری خواهرم اومده..( اون موقع به این شکل جلسه اول اومده بود خواستگاری )و خلاصه شنیدم پدر و مادرم طوری که ناراحت نشه درس را بهانه کردند و جواب نه دادند..خدا رو شکر کردم و تصمیم گرفتم در مورد این ماجرا چیزی به خواهرم نگم چون میدونستم پدر و مادرم در انموقع چیزی بهش نمیگفتند..اما یه فکر به سرعت از ذهنم گذشت ووقتی خواهرم اومد خونه..اونو کشیدم یک گوشه و اهسته ماجرا رو بهش گفتم و ..ما چون تو یک شهر کوچک زندگی میکردیم ..لطفا برید ادامه مطلب


و همه همدیگر را میشناختیم خیلی قاطعانه بهش گفتم : با هیچکدوم از اعضا خانواده  انها نباید سلام و علیک کنیم خواهرم مخالفت کرد و گفت : اینطوریه که زشته..ولی من اصرار کردم و بهش گفتم اینطوری اونا فکر میکنند ما از اونا خوشمون میاد و بازم میان ..

 هنوز سن و سالی نداشتیم و فقط قد کشیده بودیم که پای خواستگارها به خونه مون باز شد چند سالی بود که دیگه خاله بازی نمیکردیم از اینکه ادم غریبه ایی رو تو خونه مون ببینیم هول میکردیم نکنه خواستگار باشه با این حساب من و خواهرم با خیلی ها نباید سلام و علیک میکردیم ..ولی نمیشد و سعی میکردیم زیاد تو چشم نباشیم ..اونموقع ها فکرم این بود ادمهایی که انموقع میومدن خواستگاری خیرمونو نمیخوان و میخوان ایند ه امونو خراب کنند...بارها و بارها مثل بچه اهو هایی که قرار است به گیر صیاد بیفتند  قلبمان لرزید..با هر تلفنی..با هر غریبه ایی..خیلی بچه تر از انچه که نشان میدادیم بودیم..هنوزتپش های سریع قلبم یادم هست..و اصرارهای ادمها..که انموقع ها از انها متنفر بودم..نمیدانم چه حکمتی بود همه دوست داشتند کودکی مان را از ما بگیرند..و تعدادشان روز به روز بیشتر میشد و هیچکدامشان هم  ادمهای بدی نبودند واکثرا هم تحصیلکرده بودند..ولی برایمان غریبه هایی بیش نبودند...

از زنهایی که سن مان را میپرسیدن خوشم نمی اومد و اخم میکردم ..خواهرم خیلی بازتر با این موضوع کنار میومد ولی من میخواستم همه بدونند ما هنوز بچه ایم !!ناگفته نماند در انوقت ها خیلی دچار استرس بودیم....و لی خوشبختانه پدر و مادر مایل به ادامه تحصیلمان بودند..از تعداد زیاد همکلاسی هایمان تعداد انگشت شماری وارد دانشگاه شدند و بقیه راهی خانه بخت شدند.ممکنه زیاد با شما اختلاف سنی نداشته باشم فقط خواستم گوشه ایی از فرهنگ شهرهای کوچک را بنویسم.