امروز یک لحظه چشمم خورد به اینه جلوی ماشین...حواسم جای دیگه بود ..واقعا فکر کردم چشمهای مادرم اینجا چکار میکند..چشمهایم کاملا شبیه چشمهای مادرم هست...و برای اولین بار کاملا مات این شباهت زیاد  شدم.

***

و اینروزهایی کوتاه زمستان که با سرعت برق و باد می گذرندو خیلی هم وقت کم اورده ام و نمیدانم چطور شب و روز میگذرند خودم را شبیه تماشاگر یک فیلم میبینم  که روی دور تند گذاشته اند و من اصلا  نمیفهمم چی به چیه ؟!

   پ ن : دستم را بگیر

دارم به یادت...

 ...می افتم.

( سینا به منش)