رویاهای پروانه ایی من... (2)

انشب با خودم رو راست شدم...قرار شد به رضا فکر کنم...و روزهای دیگر  باز بیشتر با هم اشنا شویم.با خودم و دلم در جنگ بزرگی بودم وقتی تنها شدم وقتی در اتاقم را بستم..وقتی همه خوابیدن.وقتی برقها خاموش شدند.وقتی سرم را روی بالش گذاشتم..یکی دو ساعتی بعد با فشار زیادی روی دلم از خواب پریدم و هر دو مشت دستانم پر از مروارید  اشکهایم شد.حقیقت این بود که من  رضا را نیز دوست نداشتم...هیچ حسی به او نداشتم...از اینکه او روزی همسرم شود حال بدی پیدا میکردم..چه بسا قبلا ها  تک و توک ادمهایی در زندگیم بودند که به انها حس خاطری داشتم... ولی این همه شیفته ام نبودند..و به راحتی از من گذشته بودند... حال او میخواست تمام شرایطم را بپذیرد.و در حقم حاضر بود هر کاری کند ..حال اگر او بهترین پسر هم بود..من او را دوست نداشتم .روی حرفهایش فکر کردم جز دخالت های ناخواسته خواهر خوانده اش در جلسه اول  بقیه چیزها کمرنگ و قابل گذشت بودند...حسی به من میگفت : نگران و ناراحت نباشم خدا هرگز مرا به پای سفره عقد با کسی  نمیبرد که دوستش ندارم.انشب با تمام وجودم از خدا کمک خواستم.

و روز بعد باز با رضا رودرو صحبت کردم و باز او همه شرایطم را پذیرفت...اما من اینبار بدون توجه به دوست داشتن یا نداشتنم و دلم .بین خودم و او  فاصله فکری و رفتاری  دیدم و اگر هم کمرنگ بودند پر رنگش کردم تا بهانه ایی باشد برای دور شدن از او. ...برای همیشه تصمیم گرفتم به او جواب رد دهم.حالا هر کس هر چه میخواست بگوید..یکی میگفت دارد برایت دیر میشود..یکی میگفت تو بیشتر از این نمیتونی صبر کنی..یکی میگفت واقعا اشتباه میکنی..و یکی ثروت پدر رضا را به من یاد اوری میکرد یکی رفتار و دین داری رضا را...و یکی مرا از اینده های نیامده دل نگران کرد....از فردای انروز اصرارهای خانواده رضا شروع شد و تا خود امروز ادامه داردو هر بار کسی از طرف او به خواستگاریم می اید دنیا برایم تیره و تار میشود و کبوترهای غم تمام دلم را به نگرانی می کشانند ... هر کسی که ذهنشان رسیده را واسطه کرده اند مرا راضی کند..و من سرسختانه روی خواسته ام پافشاری میکنم.و حتی برای لحظه ایی به ذهنم رسیده باشد که با رضا ازدواج کنم دنیا همانجا برایم تمام میشود حتی اگر بعد از ان سالها زندگی کنم.. در ازدواج خیلی چیزها مهم است اما مهمترینش ..باید به قدری او را دوست داشته باشی..شنیده ام عشق بعد ازدواج به وجود میاید..اما من نمیتوانم...هر کاری میکنم دلم راضی نمی شود ...هرگز."برای رضا.

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمورضا

سلام یلداجان برای منی که ازدواج کردم حساسیت ونگرانیت قابل درکه فقط یه چیز میگم واون اینه که همیشه به صدای دلت گوش کنی هرچی اون بگه همون درسته ضمن اینکه همیشه هیچوقت همه چی ایده آل نیست برای خودت مدینه فاضله درس نکن اونجوری کار برات سختتر میشه میشنوی صدای دل رو؟ به همون گوش کن خوشبخت بشی دختر دریا

شاعر شنیدنی ست

بده که آدم مجبور باشه به کسی فکر کنه که شرایط خوبی داره ولی خب دوست داشتنی نیست حد اقل برای اون آدم تاکه از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

مرد كوچك من

سلام عزيزم مطمئن باش بهترين تصميم رو براي زندگيت گرفتي شايد انتخابت هيچ راه برگشتي نداشت

رویا

عزیز دلم مهم ترین چیز این است که او به دلت بنشیند که این اتفاق نیفتاده.

کلمه و رنگ

امیدوارم هر چی خیره همون بشه

محمدفیض بخش

__¤¤¤¤¤¤¤¤____سلام________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پاسبان

سلام یلدا جان :)دوست سربازت رو که فراموش نکردی؟ من کوچیکتر از این حرفام ولی چون دوستمی،چون برام مهمی میگم سر انتخاب همراهت سر هر چیزی کوتاه اومدی سر معرفت کوتاه نیا

شهرام پاشا

سلام عالی بود خوشمان آمد موفق باشی

ریحون و مرزه

سلام مدتها بود گمت کرده بودم دلم تنگ شده بود برات که اتفاقی لینکت رو تو وبلاگ دیگه دیدم و اومدم من وتو همسن هستیم دغدغه هامون هم تقریبا مشابه وقتی پست رویای پروانه ای رو خوندم دیدم تقریبا داستان منه تو این روزا مردی که دیپلم داره و دوسال از من بزرگتره و شرایط مالی متوسطی داره و من هنوزتو انتخاب مرددم در حالی شدیدا نیاز به همدم دارم و سخته برام انتخاب این کیس به عنوان همدم همیشگی زندگیم گذشته از همه اینا دوست دارم یلدا جان!