نمیروی بیرون از خاطراتم...نیستی !!ولی من هنوز باهاتم.

بعد چند سال یکی از بهترین دوستان دانشکده اومد خونه مون...و دو شب مهمان ما بود..یه روز را هم با هم رفتیم دانشکده برای کارهای فارغ التحصیلی اش..سابقه دوستی مون از ده سال فراتر میره و با هم بسیار صمیمی هستیم ..جالب اینجا بود که بعد سالها ندیدن همدیگه خلقیات مان و حتی خطوط چهره همدیگه یادمون بود.. اخرین باری که دیده بودمش 5 سال پیش بود که با خانواده اش یه چند دقیقه ایی برای دیدنم به خونه امون امد وقتی گذرشان از  سرزمین های شمالی  میگذشت.3 سال پیش نتونستم برم عروسی اش...ما  چهار  دوست  صمیمی بودیم از چهار شهر مختلف.و من جز عروسی یکی شان نتونستم عروسی دو تای دیگه برم  و حالا اومده بود پیش ام با عکسهای عروسی اش.و چقدر من با دیدنش خوشحال شدم..تصور کن یکی از ادمهای دوست داشتنی زندگیت را از گذشته بیرون بیاورند..بیارن تو شهرت..تو خونه ات..و ساعتها با هم خاطره خوش گذشته را ورق بزنی و تا نیمه های شب از حالتان بگویی..از موفقیت هایت ..از زندگیت..و او هم از قبولی اش در مقاطع بالاتر..از کارش..از همسرش..و از زندگیش بگوید و همه چی خوب باشد و ...

مادرم پرسید: دوستت چه غذایی دوست دارد ؟ و با خنده میگویم دوستم ابگوشت زیاد دوست ندارد و عاشق قورمه سبزی است و مادر برای دوستم سنگ تمام بگذارد و برایش چند نو ع غذا درست کند...و دوستم در ماشین در گوشم زمزمه کند تو بهترین  و مهربانترین پدر و مادر را داری ...خیلی خاص اند.

و چقدر خوب است دوستت مهمانت کند به یک جعبه شیرینی بزرگ بخاطر تمام شادی هایی که در این سالها بر او رقم خورده بود و شیرینی اش را نداده بود...

 و البته که زندگی بی غم نیست...و فراز و فرود دارد..اما فرازها را مایه شادی مان قرار دادیم و از فرود ها گذشتیم.

 جالب اینجا بود که بعد سالها دوری از محیط دانشکده استادهایمان ما را شناختند و بسیار از دیدنمان خوشحال شدند و بخاطر موفقیت های مان تحسین مان کردند.

 

 تجربه شیرین و خوبی بود...و بعد رفتنش پدر و مادر با هم گفتند که دوستم را مثل من دوست دارند.و مادرم گفت : دوستا نم همه خوبند و در انتخاب دوست خیلی دقت کرده ام.. و اما در ته دلم با حرف مادرم ..یک چیزی مثل شیشه شکست و فرو ریخت..نمی تونستم به مادرم بگویم در این سالهای عمرم گاهی هم در انتخاب دوست اشتباه کردم و ندانسته کسانی را دوست پنداشتم که سخت ترین ضربه ها را بر پیکره روحم زدند...و جای جای روحم از ان زخمها درد می کنه...اما بخاطر همان خوبهایم ..سکوت کردم.تا هرگز مادرم نفهمد که من هم اشتباهاتی در انتخاب دوست داشته ام.

 

 بی ربط نوشت : جایی  خوندم اگر در دلت بد کسی را نخواهی.. "خوشبختی."

 شاید بتوانم خودم را خوشبخت بدانم که تا امروز در دلم بد کسی را نخواستم و این را کاملا مطمئنم .

 

/ 41 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریده

سلام یلدای ِ مهربونم [قلب][ماچ]

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

فاطیما

سلام سلام سلام یلدای خوبم . خوبی ؟ تداعی خاطرات شیرینه ! همیشه خوش باشی [قلب] مدتها بود صفحه ی مجازیت واسم باز نمی شد ! ولی دلم همیشه واست پر می کشه که [ماچ]

رویا

سلام گل من .خوبی ؟ اصل اصل حالت چطوره؟

عمورضا

سلام يلداي عزيز حالتون كه خوبه؟ اميدوارم هر جا هستيد خوب وخوش باشيد غرض عرض ادبي بيش نبود..

پرهام

بی ربط نوشت : جایی خوندم اگر در دلت بد کسی را نخواهی.. "خوشبختی." ------------------------------------------------------------------- سلام خیلی باربطه هرجا باشه مربوطه مرتبطه[گل][گل][گل]

پرهام

شاید بتوانم خودم را خوشبخت بدانم که تا امروز در دلم بد کسی را نخواستم و این را کاملا مطمئنم . ---------------------------------------------------------------- [گل][گل][گل]درود بر شما