نزدیک دورها!!

 پنج شنبه بعداظهر:( دختر چهار ساله برادرم )

یک   چتر رنگی دستش گرفته بود و گوشه بالکن شان 

 نشسته بود .هوا هم گرم بود .. مثل اینکه  حوصله اش سر رفته بود ...و  یک 

خرس عروسکی قهوه ایی   هم دستش داشت 

و  چیزی میگفت اولش فکر کردم داره شعر میخونه ..

 نزدیکتر که شدم ..شنیدم میگفت : خدایا : تو اگه منو دوست داری بارون بیاد .!.

 فکر کنم دوست داشت با چترش بره زیر بارون  !!

 غروب همون روز بارون  شدیدی اومد و نیم ساعت طول کشید ..

 و من  وروجکمان را  با چتر رنگی اش با لب خندان در حیاط دیدم..

 حتما  خدا در چشم وروجکم یک خدای مهربونه که حرفاشومیشنوه..

 

 پ ن  :سر خدا که عارف و سالک به کس نگفت 

 در حیرتم که باده فروش  از کجا شنید  ؟

 


 

  

 

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاسبان

سلام فکر می کنم این جمله از عیسی مسیح باشه چقدر خوب گفت که: کودک بمانید تا رستگار شوید

علیرضا مردی از مترو

[لبخند] خوش به حال خودش و خداش ... اشکم دراومد ...

رضا

بش بگو یه سر بیا اهواز واسه ما بدبختا هم دعا کنه که رنگ بارون رو ندیدیم [نیشخند]

امیر ارام

فکر نکنم از این بچه شیطون من بیشتر سرو صدا داشته باشن که از شش صب خواب و از ادم میگیره

sin x

در میکده هم خدایی بینی با مرد خدا اگر نشینی کوچولو ها خدا رو دوست دارن گاهی اوقات باهاش قهر میکنن اما ما به خدا ایمان داریم و ازش کینه به دل میگیریم

اولین مریم

ای جانم از این وروجک شعر رو خوب امدی برا من که از شیرازو حافظیه امدم بسی حظ اور بود