2...

بعضی وقتها برای رفت و امد از مینی بوس استفاده می کنیم...و همیشه اونجا برام جای جالبیه...چون از نزدیک مردم رو می بینی..اصلا شلوغ نیست و همه منظم سر صندلی خودشون نشستند...مثل همین دیروز که رفته بودم مرکز استان...اداره...

ووقت برگشت..توی مینی بوس...روی صندلی دو نفره کنارم...دختر و پسر  نامزد جوونی نشسته بودند. حلقه های یک شکل دستشون بود و گاهی دستهاشون رو بهم گره  میزدند .....دختر خیلی زیبا بود کیفش رو باز کرد و شیشه عطری رو باز کرد و بو کرد.از فکرم گذشت لابد اینو نامزدش براش گرفته.چون توی خیابونها عین همون زیاد به فروش میره...

 و دو صندلی پایینتر ...روبرویم خانم مسنی نشسته بود که یک لحظه متوجه اش شدم ... نگاه مون    به  هم  گره خورد...همون لحظه از  فکرم گذشت..اگه مادربزرگ  الان زنده بود...

و سرم رو پایین انداختم...سر که بلند کردم..خانوم مسن زیبارو دستش را بطرفم دراز کرده بود و با لبخندی قشنگ یک گل محمدی رو بهم داد..منم بهش لبخند زدم...

/ 0 نظر / 95 بازدید