بخشی از هر جا...

از این اتفاقها خیلی برایم جالب است...که در عصری که  نم نم و ریز ریز بارون میباره با دوستی قدم بزنی...و تو و دوستت هیچکدام حوصله کافی برای ماندن در صف نانوایی را نداشته باشی و  حتی پول خرد هم نداشته باشید ..و دوستت همان لحظه بر زبان بیاورد  کاش خلوت بود و پول خرد بود  تا یک دانه سنگک بگیرم و بعد بی خیال رد شویم و نیم ساعت بعد  نزدیکهای خانه فامیلی ما را ببیند و ماشینش  را نگه دارد و بعد احوالپرسی یک سنگک به دوستم بدهد... 

 -دلم خیلی شدید مشهد و زیارت امام رضا را میطلبد...

-اینروزها دارم کتاب میخونم زویا دانیل استیل را خوندم و خوشم اومد و حالا "چراغها را من خاموش میکنم

زویا پیرزاد را...

-در مورد پست پایین هنوز حوصله اسباب کشی را ندارم...دلم میخواهد همینجا بمانم...و از طرفی شاید یک روز و یک وقتی دیگر ...

--

/ 7 نظر / 18 بازدید
پَرسان

يلداخانم وبلاگتون خيلي زيباست سرزنده هست بي روح نيست [تایید]

فریده

از بس که خوش قلب و مهربونی عزیزم[ماچ]

یک دانه شن

خیلی مهربونی. اون دوستتم خیلی خوش به حالش شده ها.

فریده

تولدت مبارک عزیزم... با آرزوی بهترینها [گل][ماچ][قلب]

Miss April

واسه منم پیش اومده خیلییی لذت بخشه تولدته عزیزم؟؟ تولدت هزار بار مبارک باشه عزیز دلم

عمورضا

سلام یلدای عزیز به نظرم آخر حسه این حس چه خوووب اوضاع خوبه؟