رویاهای پروانه ایی من..(1)

مادرم گفت : امشب برایت خواستگار میاد...هرچند از قبل هم این موضوع را میدانستم و تقریبا امادگیش را داشتم.

 انشب حالم خوب نبود ...به سختی خودم را اماده کردم و رفتم خانه برادرم....نیم ساعت بعد مادرم دنبالم امد که بیا پایین.با کمی دلهره وارد سالن پذیرایی شدم.و یک سلام کلی کردم و همانجا نشستم.و اقای خواستگار را برای اولین بار دیدم.متوجه شدم که در تمام مدتی که انجا نشستم  رضا  ( نام خواستگار را اینجا رضا     میگذارم ) هیچ نگاهی به من نکرد...و من هم به هر چیزی فکر کردم جز او.

 خلاصه انشب تمام شد و پدر رضا از من شماره همراهم را خواست و خواست شماره رضا را به من دهد که من گفتم فعلا شماره ام کفایت میکند و او میتواند به من زنگ بزند منتها یک هفته به من فرصت دهید تا من فکر کنم و هیچ تماسی با من نگیرد.

 بعد یه هفته رضا پیام داد برای صحبت کردن برویم بیرون و با هم صحبت کنیم منتها من با خواهرم میایم شما هم با خواهرتان بیاید...میدانستم رضا خواهر ندارد...گفتم خواهرم در شهر ما نیست و ازدواج کرده ...من با برادرم میام.

 همراه برادرم به شهر رضا رفتیم انجا کسی منو نمیشناخت و شهرش بزرگتر از شهر ما بود و رضا از اقوام تقریبا دور پدری ام بود..البته نه زیاد دور دور.برادرم به دیدن دوستانش رفت..

 و با رضا و دختری به"  عنوان  خواهرش به یک جای زیبا و شیک رفتیم یک مکان عمومی ..که پر از الاچیق بود و درختان خرمالو و پرتغال و باران سیل اسا میبارید و بین تاریکی غروب و اهنگ ملایم و زیبا..و رقص پروانه ایی  افکاررویایی شب  خواستگاری من.

 رضا تحصیلات عالیه نداشت و تا دیپلم درس خوانده بود 4 سالی از من بزرگتر بود و یکی و دو سالی میشد که سر کار رفته بود و قبل به واسطه درامد خوب  پدرش به رهایی و جوانی گذرانده بود و ...

اسم خواهر خوانده رضا را اینجا عاطفه  میگذارم ...در تمام  سه ساعت و نیمی که من و رضا  با هم صحبت  کرد یم عاطفه کنار ما نشست ...عاطفه دختری سی و دو ساله و شیک پوش  بود..که برای کنکور  ارشد درس میخوند.ادعا میکرد که سالهای طولانی با خانواده رضا زندگی کرده  و همسایه دیوار به دیوار و فامیل   اند و از انموقع مثل خواهر و برادرند و خانواده هایشان در واقع یک خانواده اند و خیلی فراتر از یک خواهر معمولی در تمام ان مدت اظهار نظر کرد..تا جایی که رضا سنم را پرسید و من گفتم ...رضا گفت : فکر نمیکنی دیر شده!! ..گفتم : نه و دلایلم را توضیح دادم  و عاطفه گفت : خیلی خوبه ادم امیدوار باشه..رضا معتقد بود زن نباید سر کار بره..و باید خونه داری کنه اما بالاخره با کار کردنم موافقت کرد..حاضر شد بخاطر من حتما ادامه تحصیل بده...و خیلی شرطهای ساده  دیگرم را نیز پذیرفت.و من هم همینطور...

تصمیم گرفته بودم دیگر در انتخاب خواستگارانم سختگیری نکنم ..سالهای زیادی را به بهانه های مختلف و منطقی  خواستگار رد کرده بودم و تنهایی و سردرگمیروز به روز چهره تلخش را بیشتر به من نشان میداد در تمام روزهایی که بر من گذشته بود تمام احساسات دخترانه ام زیر سایه های وحشی نگرانی و دلهره گذشته بودند...نیاز داشتم به زندگیم سر و سامان دهم...شنیده بودم رضا پسر خوبی هست و خانواده خوبتری دارد..چهره رضا زیاد بر دلم ننشست در حالی که چهره و قد معمولی داشت..و باید از این قلم کوتاه میامدم...

ادامه در پست بعد

/ 4 نظر / 25 بازدید
داوود

سلام.کاش بقیه اش رو هم میذاشتین.این کارتون جالب نیست این کار یعنی تشنه نگه داشتن خواننده مطلب.واین قضیه رو برا داستان نویسی بکار میبرن نه مطلب حقیقی.علی الحال بقیه مطالبتون بدلم نشست افکارتون رو تایید میکنم.