اعتراف نوشت !!

من و بابا و برادر زاده دو سال و نیم در اشپزخونه بودیم که ناگهان  مقداری  از روغن مورد علاقه و تقریبا گرون مامان را ریختیم...و سریع بدون اینکه مامان بفهمه تند تند همه چی رو جمع و جور کردیم...و ریز ریز خندیدیم.

...درست همین شب ها مامان میره مسجد و من مثل یک کدبانوی خونه مشغول فراهم کردن شام و چیدن ظرفها برای شام بودم ...

کسی هم جز من و داداش کوچکتر و دختر کوچولو  برادر بزرگتر خونه نبود ...که ناگهان یک کاسه بزرگ شیشه ای هنگام برداشتن از کابینت افتاد و شکست...سریع بدون اینکه به روی خودم بیاورم ظرف شکسته را جمع کردم توی سطل اشغال ریختم و اشغالها را هم بردم بیرون...

و تا الانم مامان چیزی نفهمیده و ....

 این دو مورد یک اعتراف کوچولو بود ...مادرم هیچ وقت اینجا رو نمیخونه...

 این نوشته تقدیم به دوست بسیار عزیزم در دنیای حقیقی میشه که 21 ابان سالروز تولدشه...بی شک زمین افتخار میکنه به وجودت..." تولدت مبارک عزیز دلم "

/ 19 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

فدای سرت ..شکستنی مال شکستنه دیگه!

فریده

سلاااااام یلدا جون خیلی با حال بود کلی خندیدم[خنده][خنده]

مرد كوچك من

سلام عزيزم از اين اعترافات منم زياد دارم[زبان][ماچ]

يك دانه شن

نه ديگه يه جاشو اشتباه كردي! درسته كه مامانيت اينجا رو نمي خونه اما الهه كه بهش ميگه:) مگر اينكه برام يه چيزي بخري تا سكوت كنم و چيزي به مامانيت نگم! حالا خودت انتخاب كن.[شیطان][نیشخند][زبان]

نازی

سلام بانو. داستانی داشتین ها. قشنگ مینویسی خاطراتتو. خوشحال میشم به منم سری بزنی

عمورضا

یلدای عزیز چطوره؟ خوبی؟ خبری ازت نی یلدا نزدیکه و تو دور

فریده

یلدایت مبارک عزززززیزم[قلب][ماچ][گل]