که عشق اسان نمود اول...( قسمت اول )

ترم اخر دانشگاه بصورت مداوم هر روز برای مطالعه درسهایم به کنابخانه عمومی دانشکده میرفتم...کتابخونه دانشکده خیلی بزرگ بود و  دانشجویان از دانشکده های دیگر هم  به انجا میامدند...سالن کتابخانه سه قسمت شده بود..یکطرف برای دانشجویان پسر...وسط قفسه کتابها و در طرف دیگر مخصوص دانشجویان دختر بود.و یک سالن مخصوص هم در قسمت جلو بود که میز و صندلی برای عموم دانشجویان چیده بودند...یک عصر پاییزی  مشغول انتخاب کتابی از روی مرجع بودم که نگاه  سنگینی را روی خودم حس کردم...سر که برگرداندم چشمم به یک پسر جوان زیبارویی افتاد...بی اهمیت مشغول پیدا کردن کتابم از روی مرجع شدم...

 چند روز دیگر هم پسرک را روی همان صندلی  کنار یکی از میزهای جلو و در جایگاه همیشگی اش دیدم و باز هم همان نگاه خاص و محجوب و کوتاه ...

در دلم به زیبایی منحصر به فرد پسرک افرین گفتم ...چون تا به انروز در میان  مردان ...چنین زیبایی را سراغ نداشتم.

 هر دفعه که او را میدیدم در کنارم دوستی بود...

 چند وقت بعد تنها و با عجله داشتم از در کتابخانه خارج میشدم که کسی صدا یم کرد : خانم !!سر که برگرداندم پسرک بود که به سرعت کاغذی را به من داد و تا در ان سردرگمی  بفهمم... نبود...

کاغذ در دستم مچاله شده بود..کمی انطرفتر...با ترس و لرز بازش کردم رویش با خط خوشی نوشته بود.. سلام من حمید رضا  س هستم دانشجوی ترم دوم پزشکی..(بدون هیچ حرف دیگری )...

 این داستان ادامه دارد...

پ  ن :تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است

یک منزل از ان بادیه عشق مجاز است

 در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی

بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است ( وحشی بافقی )

/ 4 نظر / 17 بازدید
مرد كوچك من

سلام يلدا جون عجب... اصلا نميشه حدس زد چه اتفاقي افتاده! و همين منو براي خوندم ادامه‌ش مشتاقتر ميكنه[چشمک][ماچ]

مریم360

[نیشخند]

رز

[لبخند]