لحظه های ارامشبخش...

امروز غروب باران یکساعت تمام بارید...

 تو دختر کوچک با موهای مشکی ات  یک لحظه تنهام نذاشتی..و دو دست کوچکت را زیر باران بالا بردی و دعایم کردی...

 غروب تر پدر که اومد خونه...گفت :.الهی خوشبخت بشی...

 و لبخند  قشنگ عزیزترینهایم...فکر کردن به دوستان خوبت...به روزهای خوب زندگیت

 تمام غم عالم هم بخواهد مثل سیل لحظه ایی بیاید 

 باز هم در دلت یک شکوفه ایی برای جوانه زدن وجود خواهد داشت...

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
پماد

[http://zedepesar1390.persianblog.ir

عمورضا

سلام یلدای عزیز خوش به حالتون که هر از چند گاهی باران دارید ما از این نعمت الهی بهره کمی میبریم شادی وآرامشتان مستدام...

قاسم

سلام بر شما .. دل و دیده ات بارانی مباد دوست عزیز .. امید که خوشی هایت مانا ماند .. شاد باشی ..

رویا

دلم برای یک دعای از ته دل ...پرمی کشد! سلام مهربانم.خوبی؟

فاطیما

من ! مثل بادکنکی به دست کودکی ، هرجا می روی با یک نخ به تو وصلم ! نخ را قطع کنی ، میروم پیش خدا !!!

شبنم

بهانه شادیهات مستدام بانو[لبخند]