که عشق اسان نمود اول ...( قسمت دوم )

متعجب از انچه دیدم به راهم ادامه دادم...

 فردای انروز کلاس داشتم و منتظر دوستانم بودم که دیدم پسرک به طرفم میاید و از من  اجازه صحبت خواست...

 همانجا وسط حیاط دانشکده ایستادم و به حرفهایش گوش سپردم...وقتی حرفهایش به پایان رسید از وقت کلاسم گذشته بود...

در میان دوستان زمزمه هایی مبنی بر  دیدن  پسرک زیبارو در دانشکده  به گوش میرسید ..از این رو دریافتم تنها از چشم من زیبا نیست بلکه اکثرا او را زیبا میدانند...

یک حس خوشی داشتم از اینکه پسرک از من خوشش امده و از طرفی هیچ حسی نسبت به او نداشتم ...

و دیگر با او صحبتی نداشتم...

 چند وقت بعد از طریق یکی از کارمندان انجا از من خواستگاری کرد...

 همان ابتدا و بدون فکر جوابم منفی بود..

 و از همانجا سعی و تلاش او بیشتر شد ...هر روز افراد مختلف از طرف او برایم پیغام میاوردند...چه بسیار کارت پستال ها و نامه هایی که هرگز از طرف او از دوستانم نگرفتم...اما همه اینها از طرف من دلیل داشت و ...

 تا اینکه تصمیم گرفتم یکروز تکلیفم را با او روشن کنم...ابتدا با تندی..که چه خبرتونه ؟یه شهرو خبردار کردی ؟اما دلم نیامد تندی کنم ...

 همان  عصر  بارانی که جلوی در کتابخانه...ان گوشه ایستاده بود و به شدت اشک میریخت...همان عصر زمستانی که هوا رو به تاریکی میرفت..

و من چند قدم رفتم جلوتر ..که مرد گریه نمیکند و نمیدانم چرا ان دروغ مضحک را ساختم که حالم زیاد خوب نیست و یک بیماری دارم که به مرور زمان چشمهایم نابینا میشود شاید خواستم دست از سرم بردارد...

 جوابش این بود : تو را روی چشمانم نگه میدارم...

 و بعد باز تندی کردم اصلا من بیماری ندارم اما دیگه نمیخوام  ببینمتون....

و دوستی که ناراحتی ام را دید و دستم را کشید و ما رفتیم...

 همان روز بارانی...

 ادامه دارد...

/ 4 نظر / 16 بازدید
رز

سلام یلدا جون مشتا قانه منتظر ادامه ماجرا هستم

خاطره ها

ای بابا... چرا من جا موندم از اینجا؟:( سلام گلم..برمیگردم تا با حوصله این دو پست آخر رو بخونم[ماچ]

قاسم

سلام یلدای عزیز .. بیصبرانه منتظر ادامه داستان هستم .. . فوق العاده نوشتید .. شاد بمانید ..