اگر غمگینت میکند نخون!!

صبح به بهتر ین و شادترین حالت همراه برادر م کار شنبه را تعطیل کردم تا برای کاری کوچک و پیش و پا افتاده به همان بیمارستان تر و تمیزی برویم که اخیرا زیاد میرفتم...

 در سالن انتظار شادمانه نشسته بودیم ..درست در ردیف دوم صندلی های ابی...

 کمی بعد هق هقم شروع شد...و جنگ شدیدی  بین من و سعی در نریختن  اشکام.

 ای وای من...ای کاش جایی بود زار زار گریه میکردم...

 خدا با تمام عظمت و بزرگیش در چشمم ان لحظه بیرحم شده بود و دلم..

 هی فشرده میشد

 دو سه قطره اشک یواش یواش شروع به چکیدن کردند...

برادرم برای  ساعتی  بیرون رفت...

و من چند دقیقه کشدار شاید یکساعت  برای دل  خودم عزاداری کردم..درست روبروی من خاله جوانی پسر  کوچولوی 4 ساله ایی را به حالت خوابیده بغل کرده بود ..و مادر جوانش ...یک روح خسته در جسم مادری اینطرف و انطرف دنبال کارهای عمل بچه بود..

پسربچه یکسال پیش هنگام بازی جلوی در خونه اش بر اثر تصادف با موتور سواری دچار فلج مغزی شده بود...و حالا اینجا برای لحظه ایی چشمهاشو باز کرد ه بود و به دختر کوچولوی همسنش که کنارش امده بود میخندید...

پسر بچه ایی که بعد از یک نذر طولانی ...خدا به مادرش داده بود..

 و ....

 طول کشید تا اروم شدم...

 که خدای مهربان پسر کوچولو بسی مهربانتر و بزرگتر از دل من و همه حاضرانی بود که برای او دل میسوزاندند....و اشکی ریختند...

 نمیدانیم مصلحت کارهای خدا چیست؟؟

حس امروزمو اینجا ثبت کردم.در طول زندگیم صحنه هایی  مشابه زیاد  نه ...اما دیده ام ...چهره  پسر کوچولو و  مادرش فراموش نشدنی بودند  ...شاید خوب نتونستم ثبتش کنم...اما خیلی   برام حرف داشت...کمی از خیلی بیشتر...

 لطفا هر کسی این نوشته را میخواند در دلش برای لحظه ایی هم شده برای شادی روح مادر ان بچه و سلامتی همه بیماران  دعا کند.

 

/ 0 نظر / 12 بازدید